![]() |
![]() |
|
| سياسي |
|
ملیگرایی، ملتباوری، یا ناسیونالیسم (به انگلیسی: Nationalism) نوعی آگاهی جمعی است، يعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» میخوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیلدهنده ملت (نژاد، زبان، سنتها و عادتها، ارزشهای اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است و گاه موجب بزرگداشت مبالغهآمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملتهای میشود.[۱]
به صورت کلی به جریان اجتماعیـــسیاسی ِ راستگرایی گفته میشود که میکوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمانها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاستهای خارجی و داخلی، باعث جهشهای تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی میشود. ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهانمیهنی (انترناسیونالیسم) نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملتپرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و میکوشد کاستیهای پدید آمده از کارشکنیهای سیستمها و اشخاص «جهانمیهن» را برطرف سازد. ناسیونالیسم در سیاست معمولاً بهعنوان یک زیرمجموعه برای دیگر باورهای همسو شناخته میشود و قابلیت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست. (برای نمونه ناسیونالسوسیالیسم، یا ناسیونالدموکراسی) ناسیونالیسم شالودهای برای خواست با هم زیستن واحدهای سیاسی و قومی است و متضمن این اندیشهاست که فرمانروایان و شهروندان بهره مند از همزیستی در این واحد سیاسی فرضی متعلق به یک تبار قومی (Ethnos) هستند. احساسات ملی ریشه در اندیشه ساخت جامعهای با هویت زبانی، مذهبی، و روانشناختی مبتنی بر تصور خویشاوندی کهن اعضای یک گروه قومی فرضی است. تصور ذهنی این جامعه از واقعیتهای تاریخی آن نیز اهمیت بیشتری دارد. از اینرو گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را «بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک» تعریف کردهاند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شدهاند. در انسان شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه میشود. منتسکیو اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار میداد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تاثیر گذار بودهاند. این عوامل حتی در فلکلور و روانشناسی مردم نیز موثر بودهاند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:37 توسط آرش |
|
|
اَمپـِریالیسم طرفداری از حکومت امپراتوری. سیاستی که مرام وی بسط نفوذ و قدرت کشور خویش بر کشورهای دیگر است.[1] رژیمی که بر اثر از میان رفتن خردهسرمایهداری داخلی و پدید آمدن تراستها و کارتلها دچار تورم تولید و کمبود مواد خام شود و برای بدست آوردن مستعمره و بازار به دیگران تجاوز کند. امپریالیسم عالی ترین و آخرین مرحله سرمایه داری ست. این مرحله از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن حاضر آغاز می شود. تدوین تئوری مربوط به امپریالیسم و تجزیه و تحلیل پنج وجه مشخصه اساسی آن میگوید:
اساس اقتصادی و خصلت ویژه امپریالیسم عبارتست از تسلط انحصارها، انحصارها در رشته های مختلف كاملاً و همه جانبه اقتصاد و سیاست بزرگ ترین كشورهای سرمایه داری را در حیطه اقتدار و زیر سیطره خود می گیرند و رقابت آزاد از بین می رود. سلطه انحصارها در حیات اقتصادی با نفوذ و قدرت روز افزون آن ها در زمینه سیاسی همراه است كه دستگاه دولتی را زیر فرمان خود می كشند و تحت الشعاع منافع خود می سازند. در این مرحله سرمایه داری، انحصارها امپراتوران قدر قدرتی در همه شئون هستند. خود لغت امپریالیسم نیز از ریشه لاتینی ایمپریو (imperiu) به معنای امپراتوری مشتق می شود. در این مرحله اشاعه كم و بیش دوران سرمایه داری در سراسر كره زمین جای خود را به تكامل جهشی و فلاكت آور داد. این امر موجب شدت وحدت بی سابقه كلیه تضادهای سرمایه داری یعنی تضادهای اقتصادی، سیاسی، طبقاتی و ملی گردید. مبارزه دول امپریالیستی بر سربازار فروش و عرصه های سرمایه گذاری و بدست آوردن مواد خام و نیروی كار ارزان و احراز تسلط جهانی، حدت بی سابقه ای یافت كه در دوران تسلط بلامنازع امپریالیسم، امپریالیسم ناگزیر كار را به جنگ های ویرانی آور می كشاند. امپریالیسم در عین حال مرحله تلاشی سرمایه داری، مرحله پوسیدگی و احتضار آنست. در این مرحله در مجموع سیستم جهانی سرمایه داری، شرایط برای انقلاب اجتماعی نضج پیدا می كند. تضاد بین دول امپریالیستی و كشورهای وابسته و مستعمره، تضاد بین خود دول امپریالیستی هرچه بیشتر شدید تر می شود. واضح است كه تشدید تضادها و پوسیدگی ماهوی امپریالیسم به معنای ركود و جمود مطلق سرمایه داری نیست. تضادهای امپریالیسم موجب تسریع پروسه تبدیل سرمایه داری انحصاری به سرمایه داری انحصاری دولتی گردیده است. این شكل در حالی كه سلطه انحصارها را بر زندگی مردم تقویت می كند نیروی انحصارها را با نیروی دولت در دستگاه واحدی متحد می سازد تا حداكثر سود برای بورژوازی تامین شود و نظام سرمایه داری حفظ گردد. ولی نه این شكل نه نظامی كردن حیات اجتماعی و اقتصادی كشور و نه انتگراسیون ( یعنی در هم آمیختگی و ادغام و تشكیل سازمان های جدید مافوق ملی، سیاسی و اقتصادی به منظور پیوستگی دول و انحصارات سرمایه داری) نمی تواند پایه های سرمایه داری را نجات دهد. رشد تولید در برخی كشورهای سرمایه داری هرگز نتوانسته است جلوی حدت یافتن تضادهای ملی و بین المللی سرمایه داری را بگیرد. در حالی كه سود و مافوق انحصارها افزایش می یابد، اتوماسیون ( استفاده از وسائل خودكار در تولید) در شرایط سرمایه داری مصائب جدیدی برای زحمتكشان به بار می آورد. سلطه انحصارها نه فقط علیه كارگران و دهقانان و دیگر زحمتكشان متوجه است بلكه بر منافع قشرهای بورژوازی كوچك و متوسط زیان وارد می سازد. واقعیات پوچ بودن تئوری هایی نظیر سرمایه داری خلقی و دولت بهروزی همگانی را ثابت كرده است . وجدان بشریت و خرد وی نمی تواند با بزهكاری های امپریالیسم آشتی كند. گناه دو جنگ جهانی كه در آن ها ده ها میلیون انسان به هلاكت رسیدند بر عهده امپریالیسم است. امپریالیسم ماشین جنگی بی سابقه ای ساخته كه منابع عظیم انسانی و مادی را می بلعد، با تازاندن مسابقات تسلیحاتی برای ده ها سال آینده برنامه های تولید تسلیحات نوینی را تدوین می كند، حامل خطر جنگ جهانی هسته ای است كه در صورت انفجار در آتش آن صدها میلیون انسان نابود و كشورهایی به كلی منهدم خواهند شد. فاشیسم این رژیم ترور سیاسی و اردوگاه های مرگ، مولود امپریالیسم به سود امپریالیسم هر جا كه بتواند بر حقوق و آزادی های دموكراتیك یورش می برد، شایستگی انسان را لگد مال می كند، نژاد پرستی می پروراند. امپریالیسم مسئول محرومیت ها و مصائب صدها میلیون انسان است، مسبب اصلی پیدایش این وضع است كه توده های عظیمی در كشورهای آسیا و آفریقا و آمریكای لاتین مجبورند در شرایط فقر، بیماری، بیسوادی، مناسبات اجتماعی عهد عتیق زیست كنند و توده های عظیمی به مرگ تدریجی و نابودی محكوم شوند. سیر تكامل اجتماعی نشان می دهد كه امپریالیسم با منافع حیاتی زحمتكشان یدی و فكری، اقشار اجتماعی گوناگون، ملت ها و كشورها تصادم می یابد. علیه امپریالیسم توده های همواره عظیم تر و جنبش های اجتماعی، یك جا به مبارزه بر می خیزند. اضمحلال امپریالیسم در سراسر جهان هم زمان انجام نمی گیرد. ناموزونی تكامل اقتصادی و سیاسی كشورهای سرمایه داری در دوران امپریالیسم موجب می شود كه اضمحلال در كشورهای مختلف در زمان های مختلف صورت گیرد. اینك بزرگترین دولت امپریالیستی جهان امپریالیسم آمریكاست. این تكامل یافته ترین كشور صنعتی سرمایه داری دارای نابهنجار ترین اقتصاد نظامی شده است. امپریالیسم امریكا بیش از كلیه كشورهای سرمایه داری دیگر ثروت كشورهای آسیا و امریكای لاتین و افریقا را می رباید و با سیاست توطئه كودتاسازی پیمان های نظامی كمك و قرضه، مسابقه تسلیحاتی، مداخله نظامی، كانكستریسم سیاسی و غیره سعی می كند دول دیگر را مطیع خویش سازد و حق حاكمیت سایر دول رشد یافته سرمایه داری را نقض كند. امپریالیسم امریكا اینك بزرگ ترین استثمار گر بین المللی، تكیه گاه عمده ارتجاع جهانی و ژاندارم بین المللی است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:30 توسط آرش |
|
|
ما در کمپین یک میلیون امضاء اشتباه کردیم! مدرسه فمینیستی: در گرمای تابستان سال 85 وقتی به زیر مقنعه و مانتو خیس از عرق و گرمای خفه کننده، خودمان را به کتابخانه می رساندیم تا ائتلافی را شکل دهیم و کمپین یک میلیون امضاء را آغاز کنیم، زمانه مناسبی نبود، خشونت فیزیکی و روانی را در تجمع میدان هفت تیر و پیش و پس از آن با پوست و گوشت حس کرده بودیم، باز جویی ها هنوز ادامه داشت. برخی فعالان حقوق زن ما را به شدت زیر ضرب برده بودند که چرا مرتکب برگزاری تجمع میدان هفت تیر شده ایم، فضا به شدت تلخ و گزنده بود. در نتیجه با فضایی چنین پرفشار، حقیقتا امکانپذیر نبود که از همه درخواست کرد که نه فقط وجود فردی خود را بلکه هستی گروه و انجمن شان را نیز در آن شرایط دشوار به قمار بگذارند. به خصوص هستی انجمن هایی را که با رنج و مرارت تاسیس کرده بودند. بی شک امروز شرایط بیش از آن زمان نابسامان به نظر می رسد، اما آنچه روزهای تاسیس کمپین را از این دوره متفاوت می کند شاید این است که در آن دوره ما هنوز نمی دانستیم که «آینده» چگونه خواهد بود، اما امروز دیگر می دانیم که «همین است که هست»! دیگر پذیرفته ایم که دولتی داریم که برای حذف و انزوای ما از منطق خاصی پیروی نمی کند، بنابراین دیگر «قمار کردن یا نکردن» شوخی به نظر می رسد. از وقتی از خانه بیرون می رویم تا وقتی برمی گردیم تا در یک مهمانی کوچک، چند نفری از دوستان خود را ملاقات کنیم، درحال قماری پر از ریسک و ابهام هستیم، حتا به درستی نمی دانیم وقتی قدم به خیابان می گذاریم حتما با همان مانتو و روسری به خانه بازمی گردیم و... در مجموع در آن دوره هنوز «دورنمایی واقعی» از وضعیت آینده نداشتیم و ابهام موجود سبب می شد که روزنه ای برای «آینده» تصور کنیم، از این رو به فکر «حفظ انجمن» های «ثبت شده» مان برای «آینده» بودیم، یعنی احتیاط می کردیم و دست به عصا حرکت می کردیم ولی امروز به نظرمان «آینده» چه خوب و چه بد تاحدودی مشخص است حداقل «تکلیف» مان با خودمان و فعالیت های حق خواهانه مان روشن شده است. حالا دیگر «مجوز» انجمن های ثبت شده، به قول معروف به درد «سبزی پاک کردن» می خورند نه برای «فعالیت های مسالمت آمیز اجتماعی و فرهنگی». در آن روزهای پیروزی دولت نهم در انتخابات، به واسطه تغییر شرایط سیاسی، حرکت ها پرهزینه قلمداد می شد، و با توجه به تنوع دیدگاه ها در میان اعضای انجمن ها و گروه ها، کمتر حرکتی به اجماع عمومی می رسید. زیرا انجمن ها و گروه های موجود زنان غالبا در سال های پیش از آن و در شرایط بازتری شکل و قوام گرفته بودند و در نتیجه، اعضای تشکیل دهنده آنان دارای ظرفیت های مختلف و دیدگاه های بسیار گوناگون بودند، از این رو تصمیم برای هر حرکت جمعی، در شرایط جدید سیاسی، بسیار مشکل می توانست مقبولیت و توافق کل گروه را به دست بیاورد، به این اعتبار، حرکت در چنان موقعیتی نیز می توانست از طریق افرادی که «خود شخصا مسئولیت کارشان را می پذیرند» اتفاق بیافتد. در نتیجه پای بیانیه تجمع 22 خرداد 1385، فقط نام «افراد» آمد نه همراه با نام انجمن ها و تشکل های شان. «افراد» جایگزین «گروه ها» شدند! از همان ابتدای کمپین یک میلیون امضاء نیز ما تحت تاثیر فضای پرفشار و سنگین سیاسی، فقط نسبت و رابطه «افراد» را با این کارزار دسته جمعی مشخص کردیم: آغازکنندگان کمپین، «افراد» معرفی شدند، حامیان آن نیز «افراد» تلقی شدند. در نهایت نیز یگانه شکل همکاری اعضاء هم، به طریق «فردی» تعریف شد. دو دلیل مهم وجود داشت که این روش بدون بررسی تبعات آن، بر ما تحمیل شد و مجبور به پذیرش آن شدیم که نتیجه، تکیه یک جانبه بر هویت فردی و توانایی های شخصی «افراد» و به کلی نادیده گرفتن ظرفیت «گروه ها و انجمن ها» بود. آن چنان زیر بار فشارهای چند جانبه امنیتی ها و به اصطلاح برخی خودی ها زمین گیر شده بودیم که حتا مکانیزم ساده و مناسبی برای به رسمیت شناختن و تعیین نسبت گروه ها با کمپین را به کلی از یاد بردیم. شاید یکی از دلایلش آن بود که تجربه کمپین از دل تجربه تجمع 22 خرداد 1385 در میدان هفت تیر فراروییده بود. آن زمان به دلیل شرایط سیاسی ناشی از روی کار آمدن دولت نهم و به ویژه تردیدهایی که بر اثر «فشارهای بیرونی» و نیز «فشارهایی که از درون خود جنبش زنان» برای جلوگیری از برگزاری تجمع میدان هفت تیر وارد می شد، تصمیم گرفتیم (یعنی ناگزیر بودیم) که تنها با جمع آوری امضای «افراد»، فراخوان تجمع را منتشر کنیم. تجربه موفقیت آمیز در جمع آوری امضاء برای بیانیه تجمع از افراد (که در آن زمان، به رقم کم سابقه یعنی 2000 امضاء بالغ شده بود) گرچه از یک سو به ایده راه اندازی کمپین جمع آوری یک میلیون امضاء، و اتکاء به نفس اعضای موسس کمک قابل ملاحظه ای کرد، اما از دیگر سو، سبب شد تا پتانسیل موجود در سازمان های فعال زنان را نادیده بگیریم. دلیل دیگرش آن بود که «فضاسازی های منفی و گسترده» علیه تعدادی از انجمن های برگزارکننده تجمع میدان هفت تیر، از جمله علیه «مرکز فرهنگی زنان» به واسطه فعالیت های تاثیرگذارش در حرکت های اعتراضی و خیابانی (به ویژه تجمع 22 خرداد)، ما اعضای مرکز فرهنگی را به راستی خسته و فرسوده کرده بود، بر این اساس، در آن شرایط تلخ و مملو از ناروایی های تهوع آور، ترجیح دادیم نامی از «مرکز فرهنگی زنان» نبریم تا دستگاه های «ایرادپراکنی» بار دیگر شروع به فعالیت نکنند و به قول معروف «بامبولی» جدید به دست «مخالفانی» ندهیم که تا نام مرکز فرهنگی زنان به گوش شان می رسید، به دنبال «ایراد یا اشکالی» می گشتند. برای نمونه با وجود آن که فراخوان تجمع 22 خرداد 1385 هفت تیر، با نام افراد منتشر شد، اما برای تخطئه این حرکت و برای حساس کردن فعالان گروه های مختلف جنبش زنان که به این حرکت پیوسته بودند، ایرادهایی همچون: «چرا فراخوان تجمع ابتدا در وب سایت مرکز فرهنگی منتشر شده؟» یا مثلا «چرا نام ها به ترتیب حروف الفبا» نیست و از این قبیل ایرادهای غیرمنصفانه را مطرح می کردند. چنین بزرگنمایی می شد که گویی همه این ها «توطئه ای» است که «مرکز فرهنگی زنان» مرتکب شده است!! در واقع می خواستند با این فضاسازی ها، روابط مرکز فرهنگی زنان با دیگر یاران جنبش زنان بی وقفه در تشنج و سوء ظن نگه دارند. بدین سبب اعضای مرکز فرهنگی زنان، هیچ رغبت و تمایلی برای مطرح شدن نام مرکز فرهنگی در رابطه با کمپین یک میلیون امضاء نداشتند. به طوری که برای نمونه حتا زمانی که قرار بود کمپین راه اندازی و اعلام عمومی شود ولی هنوز سایت «تغییر برای برابری» آماده نشده بود برخی دوستان پیشنهاد دادند که معطل آماده شدن سایت تغییر نشویم و اعلام عمومی کمپین را از طریق سایت مرکز فرهنگی (سایت زنستان) آغاز کنیم تا بعد که سایت تغییر برای برابری راه اندازی شد، ادامه کارها از طریق آن سایت، ادامه یابد. ولی ما در آن زمان آگاهانه و با قاطعیت از این کار جلوگیری کردیم، چرا که دوباره نمی خواستیم با گذشت یکی دو ماه پس از تولد کمپین، آغاز انتشار بیانیه کمپین در سایت زنستان را باز هم «توطئه» مرکز فرهنگی قلمداد کنند. در هر صورت به خاطر این جوسازی ها، و عقب نشینی و مرعوب شدن مان در مقابل فضای شایعه پراکنی و تخریب، سرانجام بی تجربگی کردیم و از بردن نام مرکز فرهنگی زنان به عنوان یکی از گروه های تشکیل دهنده کمپین خودداری ورزیدیم. احتمالا دیگر انجمن های فعال در کمپین (مانند کانون هستیااندیش، کانون زنان ایرانی، انجمن سلامت زنان، زنان کمیسیون تحکیم وحدت و... که در کلیه نشست ها برای تاسیس و برنامه ریزی کمپین حضور داشتند) نیز احتمالا بنا به دلایل مشابه یا متفاوت، ترجیح دادند در این مورد سکوت کنند و از گروه و انجمن های خود به عنوان موسسان کمپین، نامی نبرند. اگر نه یک میلیون اشتباه، که حداقل «یک اشتباه بزرگ» داشتیم باری، به هر دلیل و علتی که بود متاسفانه وضعیت و جایگاه گروه ها و انجمن های فعال در کمپین تبیین نشد و از این رو نسبت این گروه ها و سازمان ها با کمپین یک میلیون امضاء در پرده ابهام باقی ماند. همین «ابهام» به ظاهر «کوچک»، به تدریج سبب بروز مشکلاتی بزرگ و ساختاری، هم برای کمپین و هم برای انجمن ها و گروه های فعال در کمپین شده است. در حقیقت، ائتلاف بزرگ موسوم به «کمپین یک میلیون امضاء» با نیرو، پتانسیل و تجربه گروه ها و انجمن های مختلف درگیر در آن، آغاز به کار کرد و در ادامه نیز بخشی از یاران و همکاران فعال خود را نیز از میان اعضای فعال در «سازمان های از قبل موجود در جنبش زنان» جذب کرد. با این حال رابطه گروه ها و سازمان هایی که با این ائتلاف دموکراتیک، پیوند یافتند، به طور متعارف و رسمی مشخص نشد. همین نقصان، در درازمدت، سه تاثیر منفی بر مجموعه فعالیت های جنبش زنان گذاشت: 1– گردش کار را در انجمن ها و گروه های زنان فعال داخل کشور، که اعضایشان در کمپین مشغول فعالیت بودند کم و بیش دچار اختلال کرد. 2 – کمپین نتوانست از ظرفیت ها و پتانسیل موجود در انجمن ها و سازمان های فعال در جنبش زنان، به طور کامل بهره ببرد. 3 – و مهم تر از همه این موارد، آینده خیل پرشمار نیروهای جذب شده به کمپین (در قالب هسته ها و نهادها) را هم اکنون دچار ابهام ساخته است. درحالی که ما می توانستیم به مانند ائتلاف های پیشین، پیوستن به کمپین را به دو شکل توامان: به صورت «سازمانی» (از طریق تاسیس کمیته های کمپین در سازمان های علاقمند به این حرکت) و نیز به صورت «فردی» (از طریق کمیته هایی که برای این کار تعبیه شد) تعریف کنیم و از این طریق چگونگی فعالیت گروه ها و سازمان ها را در کمپین و نسبت شان را از این طریق به رسمیت بشناسیم. این کار، مزیت های زیادی داشت: این که سازمان ها و انجمن ها می توانستند بخشی از فعالیت خود را «با اعلان رسمی» به کمپین اختصاص دهند و از این طریق دچار دوگانگی ها و تعارضات جدی بین فعالیت در انجمن شان با فعالیت در کمپین، نشوند و در عین حال بتوانند فعالیت های گسترده تری را در جهت اهداف کمپین سازمان دهند. در واقع عدم تعبیه این مکانیزم ساده که در آن گروه ها و سازمان ها نیز به طور مستقل بتوانند در ائتلاف بزرگ کمپین فعالیت کنند، متاسفانه سبب شد که هم انجمن ها و گروه هایی که با کمپین نزدیک بودند، تضعیف شدند و هم کمپین از گروه ها و سازمان های پایدار و آینده نگر محروم شود. هویت سازمانی در مقابل هویت کمپینی تجربه کسانی که در انجمن ها و سازمان های مختلف جنبش زنان عضویت داشتند و در جنبش یک میلیون امضاء، نیز فعالیت می کردند، نشان می دهد که به تدریج برخی از اعضای فعال گروه ها و سازمان هایی که به کمپین جذب شده بودند، دستخوش تعارضات و تردیدهای جدی بین فعالیت در انجمن خود، با کار در کمپین شده اند. جلوه جواهری در مصاحبه اش با ناهید کشاورز این دغدغه را چنین بیان می کند: «...برای من و برخی از دوستانم که با هم از کانون هستیا خارج شدیم، کار در کمپین یک میلیون امضاء خیلی اولویت داشت و به همین دلیل تمام وقت و انرژی مان را روی این مسئله گذاشتیم.»(1) همچنین مینو کیامان از اعضای کمپین یک میلیون امضاء در اصفهان در جای جای تجربه خود در کمپین اصفهان از روند تعارض آمیز و مبهم فعالیت ان. جی. او ها با افراد می نویسد. با مطالعه تجربه او و دیگران می توان دریافت که چگونه ما نیز که در تشکل های زنان در تهران فعال بودیم همین دوگانگی ها و مشکلات را روی پوست خود تجربه کرده ایم که به طور مستقیم ناشی از عدم تعریف مشخص رابطه گروه ها با کمپین یک میلیون امضاء بوده است. از این روست که مینو کیامان می نویسد: «برخی از آنها با کند وکاو در سایت (تنها پایگاه الگو برداری) سعی می کردند به یک موقعیت منسجم تر دست يابند و برخی دیگر که در ان جی او هایی در سطح شهر عضو بودند سعی در متشکل کردن افراد به سبک همان ان جی او ها داشتند، درحاليكه برخی از میان همین عده، ایجاد تشکل به سبک ان جی او را، غلطیدن به روابط سلسله مراتبی می دانستند . البته الگویی جز همان موسسات ،سازمان ها و ان جی او ها يي که بهترین شان در ساختار هرمي قدرت خود، به تدريج تبدیل به جمع هاي کوچکی شده بودند وجود نداشت؛ جمع هایی که گاه با کم کاری و ناتوانی در جذب اعضای جدید، به انحلال رسيده بودند. بنابراین، ساختار شبکه ای فاقد الگوهاي امتحان شده بود و با هم بودن ، تا پيش از بروز اختلاف ، بي مشكل ادامه مي يافت.»(2) در واقع اگر ما همانطور که برای جذب و نگه داری نیروها به تاسیس کمیته ها در کمپین همت کردیم، فرصت می یافتیم که رابطه انجمن ها و گروه ها را نیز به طور جداگانه با کمپین مشخص و روشن سازیم، این تعارضات نیز به احتمال زیاد پیش نمی آمد. کمپین یک میلیون امضاء به انجمن های نزدیک به خود، ضربه زد در حقیقت بسیاری از ما که از سال ها پیش در سازمان و انجمنی زنانه عضو بودیم و فعالیت می کردیم اما با توجه به حجم وسیع کار و مسئولیت ها در کمپین یک میلیون امضاء، ضرورت ادامه فعالیت در گروه و سازمان خود را به تدریج از یاد می بردیم. چرا که حجم وسیع وظایف و فعالیت ها در کمپین (و جذابیت بی بدیل آن)، امکان انجام فعالیت های مجزا در انجمن خودمان را به شدت کاهش می داد، در نتیجه، پیوندهای ما را با کانون ها و انجمن های خودمان، هر روز کمرنگ تر می کرد. درحالی که اگر مکانیزمی در کمپین تعبیه کرده بودیم که گروه ها و انجمن ها نیز از ابتدا به رسمیت شناخته شوند، در آن صورت، فعالیت های فردی ما در کمپین، بخشی از فعالیت انجمن و گروه مان نیز تلقی می شد، در نتیجه پیوند اعضاء با انجمن شان محفوظ می ماند و در عین حال به طور گسترده تری می توانستیم از پتانسیل های موجود در انجمن ها به نفع فعالیت های کمپین بهره ببریم. ولی به دلیل پیش بینی نکردن سازوکار لازم ، فعالیت ما (اعضای گروه ها و سازمان های زنانه) در ائتلاف بزرگ کمپین یک میلیون امضاء به طور رسمی به عنوان بخشی از فعالیت انجمن مان در جهت اهداف کمپین محسوب نمی شد در نتیجه، فعالیت های ما در کمپین، دستاوردی برای تقویت و بالندگی سازمان و گروه های مستقل مان نداشت. هرچند هدف برخی از سازمان ها و گروه هایی که با کمپین همکاری می کردند، عمدتا همان اهدافی بود که در کمپین تعریف شده بود، اما اگر شرایط سیاسی اجازه می داد و ما می توانستیم با تعبیه مکانیزمی مناسب، فعالیت در کمپین را با فعالیت سازمان های مستقل خود به صورت تعریف شده و مشخصی پیوند بزنیم، از این طریق می توانستیم «اعتباری دو جانبه» بین گروه خود با کمپین یک میلیون امضاء برقرار سازیم. به این ترتیب هر دو طرف یعنی هم کمپین در مواقع بحران و مواجهه با فضای سرکوب از حمایت گروه ها و انجمن ها (که حمایت هایی قدرتمندتر از حمایت های فردی است) برخوردار می شد و هم به واسطه فعالیت اعضای یک انجمن و گروه در بطن کمپین، پیوندهای افراد با انجمن شان به خوبی حفظ می شد. اما مشخص نبودن جایگاه انجمن ها متاسفانه باعث شد که بین اعضای گروه ها و سازمان ها، ناخواسته دو دستگی ایجاد شود، برای نمونه، کسانی بودند که فعالیت در ائتلاف کمپین یک میلیون امضاء برایشان ارجحیت داشت، از سوی دیگر کسانی هم بوده و هستند که هرچند در کمپین فعالیت می کنند، اما فعالیت در گروه و سازمان شان در اولویت قرار دارد و ترجیح می دهند هویت سازمانی خود را همچنان پررنگ تر از هویت کمپینی خود حفظ کنند. به تدریج با این دو شقه شدن اعضایی که در سازمانی زنانه عضویت داشتند، عملا بین کمپین با سازمان های خود، در انجمن ها تداخل وظایف و تنش هایی ایجاد شد. عدم سازگاری انجمن ها با شرایط نوین جنبش حقوقی زنان به دلیل حضور نیرومند و گسترش یابنده کمپین یک میلیون امضاء در سطح کشور، جنبش حقوقی زنان ایران وارد فاز جدیدی شد اما درک و پذیرش تبعات و الزامات این فاز جدید از سوی همه انجمن ها (و نیز از سوی اعضای گوناگون در یک انجمن) یکپارچه و یک دست نبود. کمپین سبب ارتقاء و تغییر شرایط کلی جنبش حقوق برابر در ایران شده بود بر این اساس، انجمن هایی که حوزه مشترکی با کمپین داشتند و در جنبش حقوقی زنان جای می گرفتند، شرایط جدید را به یکسان هضم نکردند، در نتیجه برای انطباق خود با شرایط جدید (و در نبود مکانیزمی که بتواند این انجمن ها را با شرایط جدید در کمپین وفق دهد)، متفاوت عمل کردند، برخی از آن ها حتا دچار مشکلات و تنش هایی نیز شدند. نوع تازه ای از فعالیت مدنی در کمپین به وجود آمد و به دلیل انعطاف بیش از حدش، به سرعت هم گسترش یافت. فعالیت هایی از این دست تا پیش از آن، در جنبش زنان تجربه نشده بود و به دلیل «انعطاف» بالای روشی که برگزیده بود و قادر بود با توجه به شرایط اجتماعی – سیاسی بسته کشور، بسیار منعطف و پویا عمل کند، عملا فعالیت ها با اهداف مشابه در انجمن های موجود _ که عمدتا انعطاف و پویایی کمی داشت _ را کمرنگ کرد و از سکه انداخت. در واقع انجمن های زنانه حتا اگر هم می خواستند دیگر نمی توانستند مانند سابق، فعالیت های خود را پی بگیرند و از سوی دیگر، بین این دو نوع فعالیت _ یعنی فعالیت هایی از نوع انجمنی و فعالیت هایی از نوع کمپینی _ متاسفانه هیچ ارتباط رسمی ایجاد نشده بود که در سایه آن، فعالیت های متفاوت در این دو حوزه به هم افزایی کل جریان منجر شود. بنابراین انجمن ها در سایه فعالیت های عظیم و «شدنی» کمپین به تدریج محو می شدند و به دلیل نبود مکانیزمی مناسب در کمپین برای ایجاد این پیوند، دچار تعارض هم می شدند و در نتیجه نمی توانستند خود را با شرایط جدید پیش آمده در جنبش حقوقی زنان منطبق سازند. با توجه به این وضعیت، اعضای انجمن ها عملا نه فرصت و نه امکان انجام فعالیت های مجزا و مختص به خود را پیدا نکردند تا از طریق فعالیت ها و نمودهای بیرونی، «زندگی اجتماعی» و هویت مستقل انجمن خود را تداوم بخشند (به ویژه با توجه به شرایط اجتماعی بسته دو ساله اخیر که به دلیل عدم وجود فضاهای عمومی عملا انجام یک فعالیت کوچک، بسیار سخت و طاقت فرسا شده است). بر این قیاس، همگان شاهد بودیم که بافت درونی و آرایش نیروهایی که در این انجمن ها در یک دوره «آرام تر و بازتر» شکل گرفته بود، نمی توانست با «نظم جدیدی» که بر پایه شرایط سیاسی جدید و هم بر شرایط متفاوت جنبش حقوقی زنان استوار شده بود، به راحتی سازگار شود و از این رو به نظر می رسید آرایش نیروها همانطور که در سطح عمومی جنبش زنان تغییر می کرد، در سطح کوچک تر یعنی درون انجمن ها نیز برای تطبیق و سازگاری شان با شرایط جدید می بایست تغییر کند و همین امر، آشکارا باعث شد که آن دسته از انجمن هایی که از یکدستی کامل برخوردار نبودند، نتوانند به راحتی با شرایط جدید خود را وفق دهند و با مکانیزم های جدیدی حرکت کنند و از سوی دیگر عدم تعبیه یک مکانیزم ساده که می توانست این کار را تسهیل کند نیز در کمپین پی گرفته نشد. می خواهم تاکید کنم که شکل دادن ائتلاف موسوم به «کمپین یک میلیون امضاء» و فعالیت اعضای سازمان ها و انجمن های زنانه در آن، و ورود جنبش حقوقی زنان ایران به فازی متعالی تر، گذشته از برکات و دستاوردهای فراوان (و قدر و منزلتی که برای فعالان اش در سطح داخلی و بین المللی هدیه می آورد)، در عین حال سبب دوگانگی ها و تنش هایی نیز در میان این سازمان ها شده است. این که انجمن ها و سازمان های فعال در کمپین، هر یک چگونه توانستند _ یا خواهند توانست _ این تنش ها و دوگانگی ها را با وجود کمپین و شرایطی که فراهم آورده، حل و فصل کنند (یا نکنند)، موضوع جداگانه ای است، اما بحث من دراین مقاله، روشن کردن غفلت مان از یک نکته روشی مهم است که در کمپین به دلیل تحمیل شرایط سیاسی نابسامان آن زمان، نادیده گرفته شد، درحالی که شاید می توانستیم با تعبیه سازوکاری ساده، بستری را فراهم آوریم که انجمن ها نیز بتوانند از به خدمت گرفتن همه امکانات و فرصت هایشان برای کمپین، به نوبه خود از آن اعتبار کسب کنند، و این، چقدر ایده آل بود. این ایده آل، شاید به دلیل وجود آن شرایط بسته سیاسی، ذهنی به نظر آید با این حال به نظرم اگر می دانستیم که این «اشکال» وجود دارد، شاید به تدریج می توانستیم آن را در قدم های بعدی مرتفع سازیم. درحالی که ناخواسته برعکس عمل کردیم یعنی در جهت تثبیت این معضل برآمدیم. برای نمونه وقتی مرکز فرهنگی زنان، مثلا نشستی را به بهانه های مختلف برای عده ای از داوطلبان کمپین و به منظور گفتگوهای آزاد _ با امکانات و با تلاش اعضای خود _ تدارک می دید، به جای خوشامدگویی، از سوی برخی اعضای «منفرد»، مورد بازخواست قرار می گرفت !! درحالی که اگر رسما در کمپین، جایگاه «انجمن ها» و فعالیت هایشان به رسمیت شناخته می شد، به جای «سرکوب» چنین اقدامات مفید و مستقلی (که امروز بدون پشتوانه گروهی این انجمن ها که تجربه های ارزشمند خود را طی سالها اندوخته بودند، عملا کمتر اتفاق می افتد)، به گسترش آن کمک می شد و از این طریق انجمن ها نیز با بروز بیرونی در قالب فعالیت برای کمپین، انسجام شان حفظ می شد. واقعا امکان پذیر بود که فعالیت گسترده اعضای مرکز فرهنگی زنان یا کانون هستیااندیش یا کانون زنان ایرانی و دیگر تشکل های نزدیک به کمپین، در اوایل حضورش به جای «سرکوب»، حتا خوش آمد گفته شود و تشویق گردد تا این انجمن ها در مقابل فعالیت و خدمتی که به کمپین ارائه می کنند از اعتبار کارشان نیز تاحدودی بهره مند شوند و باعث انسجام درونی آنها در عین پیشبرد کار کمپین، بشود. اگر چنین می شد این گروه ها نیز به شکلی منسجم و بدون دغدغه، هرچه شاداب تر برای کمپین فعالیت می کردند و اعضای آن ها بین هویتی که از کمپین می گرفتند با هویت سازمان خود، گیج و سرگردان و در نهایت ناچار به انتخاب یکی به ضرر دیگری نمی شدند. در حقیقت، اگر نام گروه ها و سازمان ها مانند حرکت های جمعی پیش از کمپین، در کنار نام «افراد» به عنوان اعضای کمپین قرار می گرفت و اگر برای نمونه ملاک عضویت گروه ها در کمپین، ایجاد و راه اندازی کمیته ای جدید درون این سازمان ها (مثلا تحت عنوان «کمیته کمپین») بود، به نظرم بسیاری از مشکلات موجود، کاهش می یافت. زیرا با این شیوه، گروه ها و سازمان ها علاوه بر کار و فعالیت های مستقل خود، بخشی از فعالیت های سازمان خود (و همینطور سایت های خود) را به طور رسمی برای پیگیری فعالیت کمپین اختصاص می دادند، و اعضایی که گرایش بیشتری برای فعالیت در کمپین داشتند _ بدون این که با مخالفت و سنگ اندازی دیگر اعضای گروه (که کمتر به کار در کمپین گرایش داشتند)، مواجه شوند _ می توانستند از تمام امکانات آن سازمان بدون آن که کوچک ترین صدمه ای به کل سازمان بزنند برای اهداف عالیه کمپین بهره ببرند. البته این مشکلات غالبا برای سازمان هایی به وجود آمد که در کمپین به نوعی ادغام شدند، وگرنه برخی از سازمان ها سعی کردند آگاهانه یا ناآگاهانه خود را با فاصله ای معین از کمپین نگه دارند. به یاد می آورم برخی از نمایندگان انجمن ها (شاید با توجه به تجربیاتی که داشتند)، از همان ابتدا سعی کردند که اعضای گروه خود را از حضور تمام وقت در کمیته های کمپین دور نگه دارند. در واقع آنان تنها به حضور خود در کمیته های کمپین اکتفا کردند و به رغم اصرار ما برای همکاری بقیه اعضای شان در کمیته های مختلف کمپین، اما اعضای خود را از ارتباط و حضور دایم و مستقیم در کمیته های کمپین دور نگه داشتند و سعی کردند خود را در نقش رابط بین کمپین و اعضای سازمان شان قرار دهند تا احتمالا از جذب و هضم اعضای سازمان شان در کمیته ها، ممانعت گردد. آن زمان چنین رویکردی از سوی برخی از دوستان کمی تعجب برانگیز بود، اما اکنون با مرور تجارب آن دوره متوجه می شوم که شاید آنان به دلیل تجربه ای که داشتند، این روش را برگزیدند که از انحلال کامل گروه و سازمان خود و اعضای فعال گروه خود در کمیته های کمپین جلوگیری کنند و از طرفی نحوه فعالیت در جهت اهداف کمپین را در درون گروه و سازمان خود به شکلی مستقل تر سازمان دهند. گرچه این رویکرد نیز «مشکلات خاص خود» را داشت یعنی هرچند که موفق شد گروه و سازمان را از چنین بحران هایی، حفظ کند اما به تدریج با کمرنگ شدن مثلا انگیزه «آن رابط»، ارتباط دیگر اعضای آن سازمان و در مجموع، کل سازمان با کمپین، دچار مشکلات جدی شده است. انجمن های نزدیک به کمپین نیز در مقابل به کمپین «ضربه زدند» البته قصه وضعیت درونی انجمن ها که به واسطه حضور در ائتلاف کمپین، به تنش ها و مشکلاتی در روابط درونی شان انجامید، تمام ماجرا نبود. زیرا اعضای انجمن ها نیز به نوبه خود مشکلات شان را ناخواسته به کمپین منتقل می کردند. در حقیقت تنش های درون گروهی ایجاد شده در انجمن ها نیز به دلیل آن که مرز بین این گروه ها با کمپین تعریف شده نبود، لاجرم به درون کمپین منتقل شد و از آن جا که حضور اعضای این گروه ها نسبت به اعضای کم تجربه تر کمپین (که اولین کار سازمانی خود در جنبش زنان را در کمیته های کمپین تجربه می کردند)، قدیمی تر محسوب می شدند دست بالا را داشتند و به راحتی امکان یافتند که مسائل گروهی خود را به مسئله کل کمپین تبدیل سازند و به دلیل همین تجربه و اعتبار، می توانستند گفتمان سازی درون کمپین را به سمت و سوی دلبخواه خود سوق بدهند و درگیری های شخصی خود و گروه شان را به دغدغه دیگر اعضای کمپین تبدیل کنند. اما بخشی از این دردسرها به خاطر آن بود که گروه ها و سازمان های از قبل موجود زنان، با سخاوت تمام سال ها تجربه، امکانات و شبکه های ارتباطی خود را دربست به اختیار کمپین گذاشتند، اما کمپین نه تنها هیچ نوع اعتباری به این سازمان ها نبخشید بلکه در عوض به تضعیف انسجام درون گروهی شان نیز منجر شد. در نتیجه، این گروه ها یا خود را پس از مدتی به طور کامل از کمپین کنار کشیدند و یا آن که با تضعیف انسجام درونی شان به طور کامل در کمپین منحل شدند. در نتیجه، ادامه تنش میان اعضاء نیز به کمپین منتقل و جاری شد. چرا «حضور مستقل» انجمن ها مهم بود می خواهم یادآوری کنم که ضرر تعبیه نکردن مکانیزمی برای عضویت و فعالیت گروه ها و انجمن ها در کمپین، هنگامی که به دورنمای آینده این ائتلاف نگاه کنیم جدی تر می شود. چرا که به نظر می رسد هر حرکت راه گشا در جامعه مدنی (لااقل در حال حاضر که جامعه مدنی ضعیفی داریم) با توجه به میزان توفیق اش در نهادمند ساختن کانون ها و نهادهای دموکراتیک می تواند مورد سنجش قرار بگیرد و نمره قبولی دریافت کند. در واقع رشد و گسترش نهادهای دموکراتیک (در این جا نهادهای دموکراتیک زنان) است که در نهایت می تواند به گسترش مقاومت جامعه زنان در برابر دست اندازی ها بر حقوق اش بیانجامد. با چنین چشم اندازی است که ائتلاف ها و حرکت های دسته جمعی می تواند مورد قضاوت قرار بگیرد، یعنی یکی از مهم ترین معیارهای سنجش و داوری در مورد هر حرکت و ائتلافی، در گرو توان آن حرکت و گروه و ائتلاف برای ایجاد و گسترش نهادهای پایدار در جامعه مدنی است. اگر ما نتوانیم در جامعه مدنی، گروه ها و سازمان های پایدار و مقاوم به وجود آوریم، که این گروه ها و سازمان ها پایگاه های مقاومت در برابر هر نوع دست اندازی نسبت به حقوق شهروندی مان باشند، به راستی هر حرکتی حتا اگر بسیار بزرگ هم باشد، در تحلیل نهایی _ لااقل در میان مدت _ نخواهد توانست تاثیری مانا و جدی از خود به یادگار نهد. می خواهم بگویم اساس هر حرکتی، (از برگزاری تجمع گرفته تا هر نوع کنش فرهنگی و اجتماعی دیگر)، اگر در چشم انداز خود به استمرار و نهادینه کردن حرکت اش در جامعه مدنی نیاندیشد، نمی تواند مدعی تقویت جامعه مدنی باشد. برای نمونه اگر تجمع 22 خرداد 1385 از طریق «راه اندازی کمپین» نهادینه نمی شد، مسلما نمی توانستیم به تاثیر یک حرکت موقتی و زودگذر (تجمع اعتراضی یک ساعته در میدان هفت تیر) امیدوار باشیم. اگر تجمع 22 خرداد 1384 در مقابل دانشگاه تهران به ظهور «یک روز تاریخی» برای زنان کشورمان نمی انجامید، نمی توانست از استمرار و تاثیرگذاری جدی بر جامعه مدنی برخوردار شود. چرا که لزوما یک ساعت در خیابان بودن، هرچند مقاومتی را به نمایش می گذارد و نیز به طرح مطالبات گسترده تر زنان در جامعه کمک می کند، اما اگر در پی اش «نهادی» (مثلا تثبیت یک «روز» به عنوان مناسبتی _ با کارکردی نهادی _ که هر سال تکرار می شود و می تواند سبب ساز حرکت های بعدی شود و جامعه مدنی را زنده نگه دارد) شکل نمی گرفت به یقین در فرایند حق خواهی به نفع زنان و تثبیت پایگاه های مقاومت اش، دایره تاثیرات اش محدود می ماند. بنابراین چشم انداز هر حرکتی در میزان نهادینه سازی در جهت تقویت حوزه عمومی و ایجاد سنگرهای مقاومت مدنی، بسیار مهم است. از این روست که معتقدم غفلت ما در کمپین برای چاره اندیشی و تعبیه مکانیزمی مناسب در رابطه با تثبیت جایگاه گروه ها و سازمان ها در بافت روابط خود، تا حدودی چشم انداز حرکت آینده کمپین را دچار بحران کرده است. این بحران با وجود خشونت دولتی، در آینده ای نه چندان دور، بازتاب بیشتری خواهد داشت، در نتیجه همه ما ناگزیریم که چاره ای برای آن بیندیشیم. چشم انداز آینده کمپین در گرو نهادمندسازی گروه هاست اما کمپین آنچنان فراگیر و سرشار از تجربه های گذشته بود، که شیفتگی و شوق فعالیت در عرصه ای چنین گسترده، باعث غفلت ما شد در نتیجه، ضرورت عاجل نهادمند ساختن آن، «به جهت تداوم اش در آینده» را نتوانستیم به خوبی طراحی کنیم. از یاد بردیم که نهایتا هر ائتلاف و حرکت دسته جمعی حتا به بزرگی کمپین یک میلیون امضاء باید از دل خود، چیزی را به واقعیت عینی و لمس پذیر جنبش زنان، اضافه کند تا حیات اش به شکل و شمایلی دیگر تداوم یابد و تثبیت شود. و در صورت عدم استمرار، هرگز نمی تواند به خود ببالد که سبب ساز تولد نهادهای پایدار در جامعه مدنی کشور بوده است. از این زاویه است که به نظر می رسد امروز که دیگر در شرایط سیاسی و بسته جدید تاحدودی تثبیت شده ایم و لااقل قادر شده ایم خود را با شرایط جدید منطبق سازیم (قبول کرده ایم که اوضاع به قولی «همین است که هست»)، دو راهکار اساسی می تواند به این امر (استمرار حیات کمپین در آینده) کمک کند: 1 – ایجاد و تقویت هرچه بیشتر هسته های خودبنیاد از دل کمپین یک میلیون امضاء 2 – اقدام انجمن ها و گروه ها برای تعبیه کمیته ای با نام کمپین و تخصیص بخشی از فعالیت هایشان به کمپین و جذب نیروهای جدید (و اختصاص بخشی به عنوان کمپین در سایت های خود). امروز به نظر می رسد پس از سپری شدن نزدیک به دو سال از فعالیت در کمپین، گروه «کانون زنان ایرانی» مبدع و آغازگر این راهکار شده است. در واقع این گروه با اختصاص دادن یک بخش از سایت خود (و در نتیجه به نوعی اعلام رسمی بخشی از فعالیت این گروه تحت عنوان کمپین) به الگوی راهگشا و مناسبی در این حوزه تبدیل شده است و البته این امر نشان دهنده ضرورتی است که کانون زنان ایرانی با توجه به تجارب اش در کمپین به آن دست یافته است که به یقین می تواند الگوی مناسبی برای جبران نقصان های گذشته ما در کمپین باشد. ما فعالان جنبش زنان همانطور که می توانیم به تجربه های گذشته بیاندیشیم و آنان را بازنگری کرده و با تفسیرهای معاصر و روزآمد به اکنون مان پیوند بزنیم، حتا می توانیم به آینده نیز نظر کنیم، آینده ای نه آن چنان دور و دست نیافتنی، بلکه به آینده ای نزدیک (دهه آینده) که متضمن نهادینه ساختن حرکت های مسالمت آمیزمان باشد. باید نهادهایی پایدار در آینده وجود داشته باشند که تجربه کمپین یک میلیون امضاء و روش مبتکرانه آن (گفتگوی چهره به چهره با مردم) را عملا گسترش و استمرار بخشد و این شدنی نیست مگر کمپین یک میلیون امضاء _ که به آستانه دو سالگی اش نزدیک می شود _ به جای آن که صرفا به عملکردهای یکساله اش ادامه دهد، به دنبال کشف مسیرهایی برای جبران نقصان های گذشته اش باشد یعنی نه تنها به تقویت نهادهای موجود بیاندیشد، بلکه به طور جدی به فکر تولد و گسترش نهادهای پایداری از دل خود نیز فکر کند، تا پس از خاتمه پروژه جمع آوری یک میلیون امضاء بتواند در آینده نیز تداوم خود را در شکل های متفاوتی، تضمین و بیمه کند، و در عین حال بتواند نیروهایی را که جذب کرده، در نهادهای پایدار، سازمان دهد. بی شک «هسته های خودبنیاد» یکی از گزینه ها و راهکار های «شدنی» و در دسترس است که می تواند برای رفع این نقصان در کمپین مورد استفاده قرار بگیرد. در واقع می توان با شکل دهی به هسته های خودبنیاد، یعنی سازمان یافتن و تثبیت نیروهای جذب شده به کمپین (در حجم های کوچک) ، آینده این حرکت را تاحدود زیادی تضمین کرد. تاسیس «دفتر روزنامه» نیاز این دوره از مبارزه به یاد می آورم زمانی را که شهرداری ها اتاق هایی _ به عنوان فضاهایی اختصاصی _ به طور موقت در اختیار جمع های کوچک جوانان یا زنان و دیگر انجمن ها برای گسترش فعالیت مردمی حول مسائل شهری (از جمله تشویق و راه اندازی فعالیت های هنری، ورزشی و...) قرار می دادند تا شهروندان علاقمند، از فضای کالبدی اتاق ها برای گرد هم آمدن و فعالیت های جمعی خود بهره ببرند. این اتاق ها را بعدها از این گروه ها بازپس گرفتند و در نتیجه، بسیاری از این جمع ها از هم پاشید (احتمالا امروز این اتاق ها را به گروه های دیگری مثل گروه های بسیج و به منظور فعالیت های مذهبی و آیینی واگذار می کنند). وجود آن اتاق ها و فضاهایی که حول آن شکل می گرفت اما باعث شد که جمع های بسیاری به وجود آید ولی این جمع های کوچک فعال شده، به دلیل آن که «اتاق» شان از آن خودشان نبود و وابسته به شهرداری ها بود، با بازپس گیری شان از هم پاشیدند. منظورم این است که یک «مکان» و ـفضایی معین»، می تواند کمک بزرگی برای جمع شدن افراد و شکل گیری فعالیت های مختلف فرهنگی و اجتماعی باشد. امروز اما به واسطه شکنندگی فضای سیاسی کشور، از بسیاری «مکان» ها و «فضاهای کالبدی و عمومی» محروم شده ایم و عملا راهی برای فعالیت بیرونی نمی یابیم در نتیجه هنگامی که فعالیت و زحمات جمع های کوچک ما (هسته های مستقل)، بروز و جلوه بیرونی نداشته باشند، مسلما در بلند مدت دوام نخواهند آورد (مگر جمع هایی که بر پایه «محفل هایی بسیار دوستانه» و اساسا با اهدف درون گروهی یعنی با هدف دید و بازید و... شکل گرفته باشند). در واقع انعکاس و تظاهر بیرونی فعالیت ها است که از زمره عوامل و راه های کلیدی و موثر در انسجام گروه هاست. این بروز بیرونی می تواند تبلورش در یک اتاق (در فضای کالبدی یک ساختمان) باشد، یا می تواند از پرتو برگزاری مداوم سمینارها و مراسم جمعی و استمرار آن ها، تحقق پذیرد، یا به وسیله انتشار اخبار و انعکاس منظم فعالیت های آن گروه در رسانه. انواع مختلف تظاهر و نمودهای بیرونی فعالیت جمعی، می تواند جمع ها را هویت بخشد و بازتولید کند. امروز که ما از بسیاری از بروزات بیرونی محروم هستیم، به نظر می رسد، سایت ها و وبلاگ های جمعی ما می تواند محملی برای بروز بیرونی فعالیت هامان و در نتیجه انسجام گروهی مان _ که حول آن شکل می گیرد _ باشد. سایت ها می توانند حکم «دفتر انجمن» یا «اتاقی» از آن خود گروه باشد تا اعضای گروه با فعالیت گرداگرد «یک فضای معین» و از طریق انعکاس بیرونی این فعالیت ها، خود را منسجم و بازتولید کند. از منظر درک این ضرورت است که شاید امروز می توانیم به گسترش «سایت ها» توسط گروه های گوناگون در کمپین _ در حکم «اتاق» ها و «دفاتر روزنامه ها» _ برای ماندگاری مان بنگریم. در واقع یکی از راه های موثری که می تواند نیروهای جذب شده به جنبش زنان را از طریق کمپین یا هر ائتلاف دیگری، برای آینده در جنبش زنان تثبیت کند، ایجاد سایت ها و شکل گیری گروه های مستقل حول این سایت هاست. از سوی دیگر، این سایت ها و وبلاگ ها که بر محور آن ها عده ای از فعالان حقوق زن، جمع خود را حفظ و منسجم می سازند و از این رو قادر می شوند فعالیت های دیگری در عرصه عمومی انجام دهند، در واقع محلی برای «شناسایی آنان در شبکه گسترده جنبش زنان» نیز به شمار می آید. در واقع ایجاد و گسترش این سایت ها و وبلاگ های جمعی، از دو زاویه می تواند مهم و تاثیرگذار باشد، اول آن که با ایجاد گروه ها حول محوریت یک سایت (روزنامه)، افراد در یک فضای همدلانه و جمعی، به وسیله انعکاس بیرونی زحمت شان، تثبیت می شوند (که البته در روند شکل گیری این سایت ها، مسلما افراد با تمایلات، اهداف و نگرش های هرچه نزدیک تر کنار هم قرار می گیرند و این امر می تواند گروه های کوچک اما منسجم تری شکل دهد). و دوم آن که در شبکه فعلی جنبش زنان، دسترسی به این جمع های انسجام یافته و ایجاد ارتباط با آنان و نیز امکان ارتباط شان با دیگر گروه های زنان در تهران و شهرستان ها امکان پذیر می شود. در واقع ایجاد و گسترش این سایت ها در بافت روابط کمپین یک میلیون امضاء و شکل گیری گروه هایی گرداگرد آن در درون کمپین، لزوما به منظور گسترش مطالبات زنان در سطح وسیع نیست، بلکه این سایت ها و وبلاگ ها هرچند مانند انجمن های تازه شکل گرفته زنان، به دلایل مختلف ممکن است نتوانند در آغاز راه (یا حتا در میان مدت)، مخاطب زیادی جذب کنند و در اوایل کار، حتا از کیفیت پایین برخوردار باشند اما در واقع در حکم دفاتر انجمن ها و گروه های زنان محسوب می شوند، که می تواند محلی برای ورود به شبکه ارتباطی جنبش زنان باشد. از این رو با تکثیر آنان می توان امیدوار بود که گروه های مختلف از دل کمپین، فرا برویند و با توجه به آرایش اعضای گروه، نمود بیرونی فعالیت های خود را تنظیم نماید. به این ترتیب افراد جذب شده به جنبش جمع آوری یک میلیون امضاء با اتمام این پروژه (در چند سال آینده)، به خانه های خود باز نخواهند گشت و گروه های جدیدی را البته با ظرفیت های متفاوت و مکمل، برای تقویت جنبش زنان کشور حفظ خواهند کرد. پایان سخن: به این اعتبار شاید در آستانه دو سالگی کمپین، می توانیم و شایسته است که بیش از گذشته بر مسئله «تثبیت و استقرار» انبوه داوطلبان جذب شده به کمپین، بیاندیشیم و با ایجاد هسته های خودبنیاد و مستقل بتوانیم هم اهداف کمپین را پیش ببریم و هم نهادهایی پایدار بسازیم که با اتمام پروژه کمپین بتوانند برپای خود بایستند و کانون های مقاومت جدید در جنبش زنان و در جامعه مدنی زنان به حساب آیند – به این امید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:7 توسط آرش |
|
|
In the events of Iranian custom, on 25 Nov, 2007 the commemorate of forty day after deaths has been organised for Doctor Zahra Bani Yaghoob who killed by Basig’s Militia in Hamadan, Hamadan it’s a Western North side province of Iran. The mourner gathered by her grave on lot 24 at Behesht Zahra Cemetery in Tehran. Dr Zahra Bani Yaghoob’s mother arrived to her daughter grave, her body was weaken, her legs was shaking and she couldn’t stand on her feet, she fell over and hugged her daughter grave, tearful and mourningly asking with what guilt and crime they killed you!? Zahra’s father tearful mourningly said finally the truth will be reveal and we will find her killer. Dr Zahra Bani Yaghoob arrested by the head quarter of Basig’s Militia at the publics park in Hamadan while she was walking with her fiancé, the couple has been stopped by Militia and requested to show a legal marriage certificate. For the reason of not having that marriage certificate handy to show, she was arrested and 2 days latter she died suspiciously. When her father and mother arrived in Hamadan to find out her situation, the Militia told them that, she committed suicide, Dr Zahra Bani Yaghoob parents and friends doesn’t believe that is a suicidal incident, because Dr was very strong and an athlete person. Zahra Bani Yaghoob has studied at special school for seven years that school was for supreme intelligent students to study there. Latter on Zahra entered to University and completed medical studies and become a Doctor, and then on her choice she went to a remote village of Hamadan one of the Iran province to practice her medical profession. When Zahra and her fiancé has been arrested, then separately has taken to the Militia Station, at the cemetery every body were ask her fiancé were you with her while taken to the station, he couldn’t answer them, because he was separated from her in the custody, that caused him a condition of shock too, which he can not talk. There are a lot of none answered questions about the moments while she was on her own in custody, such as; what they were doing to her, what was on her mind, how she coped, and how this innocent person has died, what for and why. One day after her arrest, her birthday was on, that’s why her mother light on a candle in their dark sad house to commemorate her. Shirin Ebadi, lawyer of Dr. Zahra Bani Yaqoub on her suspicious death case said: “Provided it being necessary, we will request the court for the exhumation of Dr. Zahra Bani Yaqoub for an autopsy. Shirin Ebadi revealed that based on the given details by Zahra’s family, she was bleeding from her nose and ears when she was being buried. This information supports the argument that her skull might have been broken, a matter that was not pointed out in the Medical Jurisprudence’s report. (Amir Kabir newsletter – Nov. 20, 2007) [Dr. Zahra is famous by Bani Ameri in many Media and among friends, but we have heard two websites introducing her as Bani Yaqoub. However, these two persons are the same – she is the girls who the Intelligence Ministry claims committed suicide in the detention center after being arrested with a boy. Her family believes that it was not a suicide case and she was murdered.] In Dr Zahra Bani Yaghoob interrogation file, a note written no evidence of crime has been found. Zahra mother tearful talking about the day she heard about her daughter arrest and the accusation of Hamadan Militia suicidal. Zahra mother said I didn’t believe my daughter suicide, she said, to find out the situation, I and Zahra father headed to Hamadan. She said when we arrived in Hamadan, it was sunset, and we asked Militia to allow us to see our daughter. The Militia were ignoring us, we were outside of their building crying and beg them for 12 hours, they told us go to criminal investigation department; go here there, they were passing us around. People were saying to us they killed your daughter, go to the court, finally we end up at the legal medical centre to collect our daughter dead body!? Zahra father tearful said that, before they hand over my daughter dead body, they requested money to hand over and money for death certificate, which I deposited and handed in the receipt, then they hand over her dead body, we found a few kicking bruise marks on her body. At 5 pm the Ambulance carry Dr Zahra Bani Yaghoob dead body to Tehran, Zahra mother followed the Ambulance and keep crying, her father seating inside the Ambulance beside the driver. Hamadan to Tehran destination is seven hours to drive, the mother keep stopping the Ambulance to see her daughter face and hug her. It’s autumn season and cold the Behesht Zahra Cemetery ground is full of yellow leafs which it is indications of short life, which that has happened to Dr Zahra Bani Yaghoob life too, that very easily her lives ended by the dictatorship of Mullahs who very easily ending many Iranian lives every day. Zahra father tearful said she has done nothing wrong, just she was walking with her finance and killed by an uneducated vulgar Militia member of revolutionary guard of Mullahs regime. Ahmadi Nejad the Mullahs president at the Colombia University in the USA said Iran is a freedom country and the people are the freest nation throughout the world! Now a young girl in the custody of his regime at a detention centre hanged up and accused of suicide? Zahra father at the Cemetery tearfully telling to the crowd we have noting to loose, until the last moment of my life, I will follow up my daughter assassination, he tearful yelling, I remembered that while, we were in that detention centre waiting, to receive our daughter news, all of that detention centre personnel were laughing at us, showing off nothing important has been happened in their centre. And now after 40 days of Dr Zahra Bani Yaghoob deaths, her father said that, they easily changing documents in her file but, we have a lot of documents shows that my daughter didn’t committed suicide and she has been assassinated. Zahra father said during my meeting with the court judge I have been advised to don’t approach foreign media and don’t speak out in the public area. He said so far I have sent my letters to the Iranian regime leader, to the Iranian Justice leader, but none of them replied. It’s sunset and dark, on the grave of Dr Zahra Bani Yaghoob, the candle lights on and is among the flakes of flowers spread out the grave, the first drops of rain kissing the surface of the earth. The mood of the crowd conversations is tense, indicates that no one believe the is a suicide case’ the gathering terminating, Dr Zahra Bani Yaghoob father, mother and brother tearful, standing and staring at her grave. **I Habib Saeedi sorrowfully and sympathetically have translated this article from Farsi to English and sending my condolence to Dr Zahra Bani Yaghoob family and strongly condemn assassination of their loved one. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:0 توسط آرش |
|
|
The court case for Zahra Bani Yaghob is now considered closed, and was put in the archives by the public prosecutor’s office of Hamedon’s Revolutionary Court, Branch 3. Investigations of all suspects associated with the case have been ordered to stop. Shirin Ebadi, a lawyer representing the family of Dr. Bani Yaghob’s, stressed in an interview with Change for Equality that they will appeal the case, and stated: “In reference to the suspicious death of Dr. Bani Yaghob, I have submitted my case against the agents and authorities involved in her arrest. I provided reasons that the death of Dr. Bani Yaghob could not have occurred as a result of suicide, and have submitted my petition to Hamedon’s court. However, since all the suspects involved in the case are associated with Hamedon’s judicial office, I have requested that the case be transferred to Tehran for a fair trial”. According to a statement by Ms. Ebadi’s, this request was submitted to the office of Ayatullah Shahroodi. After initial review, the request to transfer the case to Tehran was accepted. A request letter for transferring the case was registered with the Hamedon judicial office and issued a registration number. However, during four months of follow-ups by Dr. Bani Yaghob’s father, the judicial office in Hamedon insisted that they have in fact not received the request, and that Ayatullah Shahroodi’s order for transferring the case had not been executed. Finally, today, July 12th, a statement issued by Hamedon’s court was delivered to Dr. Bani Yaghob’s father, stating that investigations of all suspects associated with Dr. Bani Yaghob’s case have been ceased. This was done in spite of arguments by defense lawyers that the courts in Hamedon are no longer fit to review this case, and therefore should not take any further action regarding the case. Ms. Ebadi stated her regret and displeasure about the fou- month delay by Hamedon’s judicial office in responding to such a prominent request from Tehran: “Hamedon took advantage of the four month lull in this case, and in a preemptive act, released all suspects involved in this case”. Ms. Ebadi further added: “the reason why Dr. Bani Yaghob’s family is not convinced of her suicide is that at the time Dr. Bani Yaghob was reported to have committed suicide, she was actually having a telephone conversation with her brother, which she made from the prison telephone to his mobile phone. All of our efforts to get the list of calls made to Dr. Bani Yaghob’s brother’s cell phone from the communication institution went unheeded. Our legal request to subpoena these records was ignored and tampered with”. Another reason for dismissing suicide as the cause of death has to do with the height of Dr. Bani Yaghob. Ms. Ebadi said: “Dr. Bani Yaghob’s height was 175 cm, and adding at least 10 cm for the height of the rope used in the suicide makes it unlikely that she committed suicide in a cell that was measured to be 190 cm high”. Furthermore, in photographs taken at the scene where Dr. Bani Yaghob died, a chair is shown with traces of dusty footprints on its seat. According to authorities, the footprints are those of Bani Yaghob. However, considering her height she did not need to climb on a chair to hang herself. Ms. Ebadi added: “Hamedon’s judicial authorities have never given a reasonable answer to how a person whose foot is on the ground can commit suicide and then issue a release order to vindicate all suspects in such a hurried manner”. Source: Change for Equality |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:59 توسط آرش |
|
دیدار گروهي از فعالان جنبش زنان با خانواده جلوه جواهري مادر جلوه : گناه دختران ما چيست " چطور مي توانند انتظار داشته باشند، دانشجويي درس جامعه شناسي بخواند و نسبت به مسايل زنان كشورش بي تفاوت باشد. " مادر جلوه جواهري اين مطلب را در حالي مي گويد كه در خانهاش پذيراي جمعي از فعالان جنبش زنان است كه براي ديدار با او به خانهاش آمدهاند. گوهر بیات (مادر جلوه)همان ابتداي در، روي صندلي نشستهاست و به زنان و دختراني كه از راه مي رسند خوش آمد ميگويد. بازديد فعالان زن از خانواده كساني كه در حين فعاليت در جنبش زنان ايران بازداشت مي شوند اين روزها شكل متفاوتي پيدا كرده است. جلسههاي همنشيني با خانوادهها به جاي آنكه صرفا به دلداري ختم شود جلسههاي جدي شده است براي اينكه موضوعهاي مرتبط با جنبش زنان مورد تحليل و بررسي قرار گيرد و اينكه در مقابل فشارهايي كه بر جنبش وارد مي شود بايد از چه راهكارهاي مقاومتي استفاده كرد. مادر جلوه كه خود عضو كميته مادران كمپين یک میلیون امضا بر ضد قوانین تبعیض آمیز است كنار خديجه مقدم نشسته و مدام تاكيد دارد كه هنوز دلايل بازداشت اين دخترم را نمي دانم. مريم حسين خواه ديگر عضو فعال در كمپين يك ميليون امضا چندي است كه در بند عمومي زندان زنان به سر ميبرد. در تمام مدتي كه مادران كمپين موضوع بازداشت دلارام علي را پيگيري مي كردند، مادر جلوه جواهري همراهي شان مي كرد . شلید همان تجربهها موجب شده است تا امروز با آرامش بيشتري روي صندلي خانهاش بنشيند و بينديشد كه براي آزادي دخترش چه بايد كند. مادر جلوه كه همچنان سوالهاي زيادي دارد ميگويد:« خودشان به بچههايي كه قبلا بازدشت كرده بودند گفتند كه امضاگرفتن جرم نيست. حالا واقعا چه جرمي را براي دختران ما در نظر گرفته اند. اينكه به مسئله زنان كشورشان اهميت مي دهند ؟ و اينكه حل اين مسايل برايشان دغدغه است؟ » خديجه مقدم پيشنهاداتي دارد ، اينكه بر اساس روال مادر جلوه هم نامهاي به مسولان بنويسد و در آن همين سوالها را مطرح كند. البته تاكيد مي كند كه پيگيري از اين راه در حدود 6 ماه طول مي كشد تا به نتيجه برسد. گروه فعالان جنبش زنان كه به ديدار خانواده جلوه آمده اند هر كدام دغدغه هايشان را مطرح مي كنند واين پرسش مدام مطرح مي شود كه اين بازداشت ها همچنان ادامه خواهد داشت. دليل اين همه برخوردهاي سخت با فعالان جنبش زنان چيست؟ كاوه مظفري همسر جلوه كه بيش از يك ماه از آغاز زندگي مشترك او و جلوه نميگذرد نيز در كناري ايستاده است. جلوه جواهري در حالي بازداشت شد كه بايد 27 آذر ماه بر اساس احضاريهاي ديگر خود را به دادگاه معرفي كند. جلوه دانشجوي مقطع كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه الزهرا است و از او مقالههاي زيادي در سايت تغيير براي برابري و زنستان منتشر شده است. اتهام هاي رسانه اي مدل جديدي از اتهام را براي فعالان جنبش زنان شكل داده است. مريم حسين خواه به جرم اينكه در سايت زنستان مطلب نوشته به زندان ميرود و حالا هم جلوه را به خاطر انتشار مقاله هايش در سايت تغيير براي برابري به اوين بردهاند. خانه جلوه جواهري پر شده است از دوستانش . مادرش در ميان جمع مدام تاكيد دارد كه كار اين دختران فرهنگي است و چرا سیستم قضایی و امنیتی اينقدر سخت با گروهي از فعالان زن برخورد مي شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:56 توسط آرش |
|
بیانیه 970 فعال اجتماعی -سیاسی :لیلا حیدری را فوری آزاد کنید
کانون زنان ایرانی -بیش از 900 نفر از فعالان سیاسی -اجتماعی با امضای بیانیه ای خواستار آزادی سریع و بی قید و شرط لیلا حیدری شدند .در بخشی از این بیانیه که به ابتکار جمعی از زنان آذربایجانی تهیه شده ،آمده است:لیلا حیدری هنگام ملاقات با همسر زنداني خود، بهروز صفري (از فعالان سياسي آذربايجان) بازداشت و اكنون پنجمين ماه دستگيري خود را در بند 209 زندان اوين در حالي ميگذراند كه به گفته منابع خبری و بنا به گزارشِ گزارشكران حقوق بشر، بارها در زندان دچار حملههای قلبی و میگرن شده است، بطوری که دو بار در حین بازجویی، بیهوش شده و حتي مسوولان بهداري نسبت به وضعيت او هشدار دادهاند. متن کامل این بیانیه و اسامی امضا کنندگان به این شرح است: هم اكنون كشور ما در شرايطي به سر ميبرد كه روز به روز بر محدوديتهاي فردي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي در آن افزوده ميشود. اين تضييقات، پيامدهاي بسيار نامطلوبتري را گريبانگير جامعه خواهد كرد. زنان آذربايجان اعتراض خود را به ادامه اين روند اعلام كرده و خاطرنشان ميكنند: 1 ـ تشديد فيلترينگ سايتها و و توقيف نشريات و اخطار به آنها مبني بر اجتناب از طرح مسائل جدي اجتماعي و ... موجب به بن بست كشيدن روند دمكراتيزه كردن جامعه و بي محتوايي مطبوعات و جرايد شده و نهايتا جريانات اجتماعي را به سوي حركات افراطي سوق خواهد داد. ما زنان آذربايجان، اعتراض خود را به توقيف نشريات، از جمله توقيف ماهنامه "ديلماج" كه به تحليل معضلات آذربايجان و انعكاس قابليتهاي آن مي پرداخت و در صدد ارتقاء بار تئوريك فعالان اجتماعي آن بود و علاوه بر آن تريبوني آزاد براي جنبش مستقل زنان آذربايجان نيز محسوب ميشد، اعلام ميكنيم. نمونههاي متعدد ديگري را مي توان برشمرد، از جمله نشريه دانشجويي "تلنگر" كه براي طرح مسائل زنان با انتشار اولين شماره خود توقيف شد و هيات تحريريه ومدير مسوول آن به حراست دانشگاه تبريز فرا خوانده شدند. ما خواستار رفع لغو امتیاز و توقیف نشریات مستقل آذربایجان و پایان دادن به ارعاب مدیران مسوول مطبوعات هستیم و اخطار به ماهنامهها و فصلنامههايي كه برخي شمارههاي خود را به طرح مسائل زنان اختصاص ميدهند، محكوم ميكنيم. 2 ـ جنبش زنان آذربايجان همچنان كه از پيشتازان " كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان" بود- چنان چه در ابتدا بيشتر شهرهاي پبشتازاين حركت، بعد از تهران از شهرهاي آذربايجان بودند ـ معتقد است، آشنايي زنان با حقوق داشته و نداشتهشان، مهمترين راه براي تعيين و تثبيت خواستههاي آنان به شمار ميآيد. ما كماكان حامي كمپين به عنوان كف مطالبات زنان هستيم و اين را حق مسلم و ابتدايي هر كسي ميدانيم كه ذيل خواستههاي خود را امضا كند. ما هر گونه تهديد يا دستگيري و ارعاب فعالان جنبش زنان را محكوم ميكنيم. 3 ـ احقاق حقوق زنان، هدف مشترک فعالان جنبش زنان است. در حالي که زنان ترک، کرد، عرب و... خواستههای مدنی خود را با دیگر زنان فعال در جنبش زنان پیوند زدهاند، در راستاي احقاق حقوق ملي خويش و... نيز مبارزه ميکنند و بیشترین هزینهها را متحمل میشوند. چنان چه در ماههای گذشته، شاهد دستگیری زنان دگراندیش ترک در نقاط مختلف آذربایجان بودهایم؛ زنانی که هم دغدغه برابری زنان ومردان را دارند و هم دغدغه برابری حقوق اقوام و ملل ايراني را. اما آن چه تاملبرانگيز است، عدم پوشش خبری مناسب دستگیریهای فوق، چه از جانب جنبش زنان ایران و چه از جانب دیگر گروهها و فعالان سیاسی است. نتیجه اتخاذ چنین رویکردی بازگذاشتن دست سرکوبگران است که با خیال راحت و بهدور ازنظارت ناظران حقوقی و افکار عمومی، به اتهامات واهي تجزیهطلبی و بدون در نظر گرفتن کمترین حقوقي، با بیرحمانه ترین برخوردها، اين افراد را دستگیر و روانه زندان میكنند و همین امر ظلمی مضاعف در حق این فعالان است. جنبش زنان آذربايجان، ضمن ابراز نارضايتي خود از تهديد، بازداشت و شكنجه فعالان اجتماعي و سياسي آذربايجان كه اغلب آنها در شرايط بسيار بدي به سر مي برند، معتقد است، ادامه اين روند بر كينه و نفرت مردم اين خطه افزوده و باز تاكيد ميكنيم، راه را براي حركات افراطي هموار ميكند. ما زنان عميقا درك ميكنيم كه خانوادهها و همسران اين زندانيان از جمله عطيه طاهري همسر سعيد متينپور، رقيه عليزاده همسر عباس لساني و خانوادههاي رضا متين پور و جليل غنيلو و... بسيار معذب تر از خود آنها هستند. ما خواهان آزادي اين زندانيان، به ويژه آزادي فوري و بدون قيد و شرط ليلا حيدري هستيم كه به هنگام ملاقات با همسر زنداني خود، بهروز صفري (از فعالان سياسي آذربايجان) بازداشت و اكنون پنجمين ماه دستگيري خود را در بند 209 زندان اوين در حالي ميگذراند كه به گفته منابع خبری و بنا به گزارشِ گزارشكران حقوق بشر، بارها در زندان دچار حملههای قلبی و میگرن شده است، بطوری که دو بار در حین بازجویی، بیهوش شده و حتي مسوولان بهداري نسبت به وضعيت او هشدار دادهاند. ما زنان آذربایجانی فعال در جنبش زنان، ضمن تاکید و توجه بر حقانیت مطالبات قومی (ملي)، خواستار آزادی هر چه سریعتر لیلا حیدری، باتوجه به وخامت وضع سلامتی او هستیم و از تمامی فعالان جنبش زنان و نهادهای مدنی و فعالان سیاسی انتظارداریم با امضای بیانیه، با ما همصدا شده و زنان آذربایجان را یاری دهند. (در ثبت اسامی از ذکر عناوین، مناصب،احزاب و انجمن ها خودداری شده است.) 1) آتیلا فیض الهی 2) آتیلا کیشی زاده 3) آراز دانشور 4) آراز شاه محمدی 5) آراز فردی 6) آراز فرهادي 7) آرتا داوری 8) آرزو باغبان خطیبی 9) آرزو شانلي 10) آرزو قناعت 11) آرزو ناصرزاده 12) آرزوحسینی 13) آرش آروين 14) آرش آهنگر قشقايي 15) آرش باقری 16) آرش شهسواری 17) آرش صادق 18) آرش ناطقی 19) آرش نصیری اقبالی 20) آرمان قهرمانیان 21) آزاد فردا 22) آزاده بهكيش 23) آزاده تاج پور 24) آزاده ثبوت 25) آزاده خسرو شاهی 26) آزاده طیب پور 27) آلتاي محمد پور 28) آمنه شیرافکن 29) آیت مهرعلی بیگلو 30) آیدا بیلگین 31) آیدین ابراهیمی 32) آیدین انگوتی 33) آیدین سعیدی 34) آیدین شفیعی 35) آیدین فیض الهی 36) آیسان بیلگین 37) آیناز قیچلو 38) آي تك رابط 39) آيدين تيموري فر 40) آيدين خواجه 41) آيدين صادقي 42) ائلناز پرتوی 43) ائلناز سرداری نیا 44) ائلنازبابايي 45) ابراهیم امدادی 46) ابراهیم عبداله نیا 47) ابراهیم علیزداه 48) ابوالفضل جعفریان 49) ابوذر هاشمی 50) احترام شادفر 51) احد صفوی 52) احد عباس زاده 53) احسان باقريپور 54) احسان دهکردی 55) احسان محمدي 56) احمد رناسی 57) احمد آدینه وند 58) احمد عطایی 59) احمد فدائي 60) احمد فرهادی 61) احمد مختاری 62) احمد مدادی 63) احمد مطلايي 64) احمد نجاتي 65) احمد نظری 66) احمد والايي 67) احمد هدايت خواه 68) احمد يزداني 69) ادريس صالحي 70) اردشیر کریمی 71) ارسلان رضاوند 72) اسماعيل قادري 73) اسماعيل ناطقي 74) اسمعیل جمیلی 75) اشرف اوزتلو 76) اشکان آرشيان 77) اصغر اسدی 78) اصغر اکبر زاده 79) اصغر جعفر زاده 80) اصغر مظلومی 81) افروز غلامباشيان 82) افسانه سئویگين 83) افسانه سولدوز لو 84) افسانه قنبري 85) افسانه وفايي 86) افشین امیرشاهی 87) اکبر آزاد علی بابا لو 88) اکبر بنی حسن 89) اکبر پاشایی 90) اکبر قربانی 91) اکبر کرمی 92) اکرم خوشوقت پیر سلطان 93) اکرم خیرخواه 94) اكبر عطري 95) البرز زاهدي 96) الميرا علي حسيني 97) الناز اصلانی 98) الناز انصاري 99) الناز ناطقی 100) الهام بنائي 101) الهام جوانشیر 102) الهام زارعی 103) الهام قیطانچی 104) الهه اماني 105) الهه امینی 106) الهه رادمهر 107) الهه زماني 108) الهه هيكس – شريف پور 109) الیاس خلج 110) امید شکری 111) امید صدقیانی 112) امیر اسحاقی 113) امیر راعی فرد 114) امیر شیخ الاسلام 115) امیر محمود زاده 116) امیر یعقوبعلی 117) امین احمدیان 118) امین اسدالهی 119) امین اکبرپور 120) امير دوانلو 121) اميرحسين ايرجي 122) اميرحسين گنج بخش 123) انصافعلی هدایت 124) انور دوستانی 125) اوكتاي داراب زند 126) اولدوز سلطان پور 127) اولدوز صادق بارنجي 128) اومای خیاولی 129) ایرج یوسفی 130) ایزگار مهابادی 131) اَیسن نظیری 132) بؤیوک رسول اوغلو 133) بابک سمائي 134) بابک شاهد 135) بابک صادقی 136) بابک نظری 137) بابك ايراني 138) بابك خرمدين 139) بلال مراد ويسي 140) بنفشه حجازي 141) بهار بهساز 142) بهار مجد زاده 143) بهاره خرمدین 144) بهاره سپهري 145) بهبود قلی زاده 146) بهروز خليق 147) بهروز عباسی 148) بهروز علیزاده 149) بهروز فدایی 150) بهزاد بابان 151) بهزاد جدی 152) بهزاد كريمي 153) بهکام محمدی 154) بهمن نيرومند 155) بهناز خاکی 156) بهناز شكاريار 157) بهناز مهراني 158) بهنام تركانپور 159) بهنام دارایی زاده 160) بهنام عسگری 161) بهنام فرشادي 162) بهنام نور محمدی 163) بیتا طاهباز 164) بینا داراب زند 165) پاكيزه غلامي 166) پدرام شهيدي 167) پرتو محسن نژاد 168) پرتو نوري علا 169) پرستو اله یاري 170) پروانه حاجیلو 171) پروانه نامور 172) پروین اردلان 173) پروین ضرابی 174) پروین فرهنگ 175) پرويز حدادي زاده 176) پروين ذبيحي 177) پری فراهانی 178) پریسا الوند پور 179) پریسا بابایی فرد 180) پریسا ثابتی سادات 181) پریسا عالی نژاد 182) پریسا کاکایی 183) پريسا احمديان 184) پريسا سادات ثابتي 185) پريسا هاشمي 186) پريناز ناصرزاده 187) پژمان خرسند 188) پوران كريمي 189) پویا موسوی 190) پویش عزیزالدین 191) پیام ابوطالبی 192) پیام احتسابیان 193) پیمان خراج زاده 194) پیمان عارف 195) پینار فرج زاده 196) پيمان انصاري 197) تئلناز نعمتی 198) تارا سپهری فر 199) تارا نجداحمدی 200) تورج آزموده 201) تورج صابری 202) توکل غنی لو 203) جعفر بری بورچالی 204) جعفر شاهی 205) جلال حجتی 206) جلال رشیدی 207) جلال کودریلو 208) جلوه جواهري 209) جلیل علمداری 210) جمشيد آئيندر 211) جمید اورنگی 212) جواد سودبر 213) جواد شیخ پور 214) جواد صفوی زاده 215) جواد عباس زاده 216) جواد لقزیان 217) جواد ولدان 218) چنگیز بخت آور 219) حامد ایرانشاهی 220) حامد سیدی 221) حامد عزیزی 222) حامد مسعودی 223) حامد منزه 224) حامد نوری 225) حبیب آوریده 226) حديث جاوداني 227) حسام نیری 228) حسام وثوقي 229) حسن اسدی زیدآبادی 230) حسن بهگر 231) حسن خیر خواه 232) حسن راشدي 233) حسن رحیمی 234) حسن رضایی 235) حسن زهتاب 236) حسن شریفی 237) حسن صادق 238) حسن صفری 239) حسن ماسالي 240) حسین حسینی 241) حسین رجایی 242) حسین غلامی 243) حسین نوری وند 244) حسين اقبالي 245) حسين رجب پور 246) حسين زمانلو 247) حسين سلطاني 248) حسين صفا 249) حسين نجديار 250) حمید احمد زاده 251) حمید رضا اصغری نژاد 252) حمید صمیمی 253) حمید کیاروستا 254) حمید محرمی 255) حمید مهدیلو 256) حمید ندایی 257) حمید والایی 258) حمید وحیدنیا 259) حمیدرضا عسگری نژاد 260) حمیده جبارزادگان 261) حمیده نظامی 262) حميد حسني 263) حميد حميدي 264) حميد رضا اکبري 265) حميدرضا رحيمي 266) حنانه دارابی 267) حوریه تقی زاده 268) خدیجه بیرق دار 269) خدیجه مقدم 270) خدیجه میر ابراهیمی 271) خديجه اكبري 272) خلیل غزلی 273) خليل مؤمني 274) خورشید عابدین 275) دادوود عظیم زاده 276) داریوش ابراهیم پور 277) داریوش رضائی 278) داريوش احمدي 279) داريوش مجلسي 280) داود خدا كرمي 281) داود فیاض 282) داود قربانی 283) داود نوائيان 284) دنیز محمدی 285) دورال بربسته 286) دیوید نش 287) رئوف طاهری 288) راحله بکتاش 289) راحله حسینی 290) راحله زمان زاده 291) راحله فتحزاده 292) راضيه خالقي 293) راضيه رئوف 294) رامین امن گستر 295) رامین جهانگیرزاده 296) رامین ذوقی پور 297) رامین عطائی 298) رامین محمدخانی 299) رباب عظیمی 300) ربابه تقی زاده 301) ربابه رایمند 302) رجب حسين پور 303) رحمت خداکرمی 304) رحیم واحدی 305) رحیمه رواچی 306) رحيم قادري 307) رستم رستمی 308) رسول سمیعی نژاد 309) رسول علمشاه 310) رسول علی نژاد 311) رسول قهرمانی 312) رشید اسماعیلی 313) رضا ابری 314) رضا اغنامی 315) رضا بی اوغلو 316) رضا حلاجیون 317) رضا حميدي 318) رضا خشتی 319) رضا زارعی 320) رضا صادقي 321) رضا عباسی 322) رضا عزیزی 323) رضا عزيزي نژاد 324) رضا محسنی 325) رضا منافی آذر 326) رضا مهدوی 327) رضوان مقدم 328) رقیه آذریان 329) رقیه عبداله زاده 330) رقيه لساني 331) ركسانا ستايش 332) روجا بندری 333) روزا بارانی 334) روزبه درنشان 335) روزبه كریمی 336) روشدان پيرو 337) روشن پیرو 338) روشنک سیرجانی 339) رویا صحرایی 340) رویا تیموری 341) رویا رهبر 342) رویا طلوعی 343) رويا راهبر 344) رها آزاد 345) رهيا بريد نظيف 346) ریحانه انهاری 347) ریحانه پور غنی 348) ریحانه هاشمی 349) ریزگر بانه 350) زانیار احمدی 351) زاهد مجرد 352) زمان عبدالهی 353) زهرا بیگدلی 354) زهرا جعفری 355) زهرا حسين زاده 356) زهرا شیشه 357) زهرا صادقي 358) زهرا عرفانی 359) زهرا عنایتی 360) زهرا فريدلي 361) زهرا قويدست 362) زهره ارزنی 363) زهره امين 364) زهره جوادی 365) زهره شيشه 366) زهره مظلومی 367) زینب پیغمبرزاده 368) زینب عبداله زاده 369) زيبا كرباسي 370) ژانت آفاری 371) ژیلا بنی یعقوب 372) ژیلا محمدخانی 373) ژيلا صادق 374) سئودا شفاف زمردي 375) سئودا فرج زاده 376) سئویل تبریزلی 377) سئویل یوسفی نجمی 378) 379) سئويل تبريزلي 380) سئويل فرهادي 381) سارا ارشدی 382) سارا اسمي زاده 383) سارا خجسته اميري 384) سارا خوزستانی امیری 385) سارا سلمانی 386) سارا کرمانيان 387) ساسان پیرزه 388) ساعده سیما 389) سالک مولایی 390) سام قندچي 391) سامان رنجبر عبدالهی 392) سامان محمدی 393) ساناز کاظمی 394) ساناز محمدی 395) سانلی لک 396) ستار لقايي 397) ستاره اصغری 398) ستاره سجادي 399) سجاد بابايي 400) سجاد بیات 401) سجاد جمالي 402) سجاد رادمهر 403) سجاد نيکنام 404) سحر ابونصر 405) سحرقنواتی 406) سعید اجلی 407) سعید اسلامی 408) سعید باقری 409) سعید عبدی 410) سعید قائم مقامی 411) سعید قریب 412) سعید قلی زاده 413) سعید موغانلی 414) سعید نعیمی 415) سعيد زمهريرلو 416) سعيد نبي زاده 417) سعيده اسلامي 418) سعيده غلامي 419) سلمان زند 420) سلمان سیما 421) سمانه پور غنی 422) سمانه گلاب 423) سمانه مرادياني 424) سمانه نیک نامی 425) سمیرا درستکار 426) سمیرا صدری 427) سمیه حسن نیا 428) سمیه حکمتیان 429) سمیه حمزه لویی 430) سمیه رستم پور 431) سمیه رضائی 432) سمیه عزیزی 433) سمیه فلاحیان 434) سميرا جمالي 435) سميرا جماليه 436) سميه كارگر 437) سودابه بویه 438) سودابه قریشی 439) سولماز احمری 440) سولماز كوچه باغي 441) سولماز مقدم 442) سولماز مکاری 443) سولماز مهدوی پور وحدتی 444) سونا فرج زاده 445) سونیا محمدی 446) سونيا قنبري 447) سهیل آصفی 448) سهیلا ستاری 449) سیاوش سعادتیان 450) سیاوش شهسواری 451) سیاوش قاسمی 452) سید حیدر بیات 453) سیروس ابراهیم نژاد 454) سیروس حسین نژاد 455) سیروس شیری 456) سیما حسین زاده 457) سیما دیدار 458) سیمین مراشی 459) سینا انصاری 460) سینا باقر زاده 461) سینا جهانبخش 462) سینا نادر پور 463) سيد فهيم ايراندوست 464) سيروس ملكوتي 465) سيما باغبان خطيبي 466) سيمين اسکوئي 467) شاهین نوایی 468) شاهين زينعلي 469) شایا شهوق 470) شایان صبحی 471) شبنم امامی 472) شبنم بابايي 473) شبنم زرین فر 474) شریفی معصومه 475) شقایق درنشان 476) شکراله قهرمانی 477) شكوفه منتظري 478) شهاب الدین شیخی 479) شهاب فیضی 480) شهباز ابراهیم نژاد 481) شهرام آقامیر 482) شهرام احمدزاده 483) شهرام شوقی 484) شهرزاد عبدالمجيد 485) شهلا انتصاری 486) شهلا بهاردوست 487) شهلا شفيق 488) شهلا فروزانفر 489) شهلا محمودزاده 490) شهلا نوري 491) شهلاعبقری 492) شهناز بيات 493) شهناز غلامی 494) شهناز گلزاری 495) شهین حیدری 496) شهین راستی 497) شیدا پورمند 498) شیرویه قبادی 499) شیرین مومنی 500) شیما فرزاد منش 501) شیوا بدیهی 502) شیوا نظرآهاری 503) شيرين عبادي 504) شيرين نوايي 505) شيما فرازمند 506) شيما فرزادمنش 507) شيوا نوري 508) صابر درخشان 509) صادق شجاعی 510) صادق شیر دل 511) صادق عيسي بئلي 512) صادق كار 513) صالح سلطانی 514) صبور کبیری 515) صدیقه علیمردانی 516) صدیقه محمدی 517) صدیقه مصائبی 518) صدیقه مقدم 519) صديقه عدالتي 520) صمد بابايي 521) صمد پورموسوی 522) صمد عبدالهی 523) صمد مولاقلی 524) صیاد شکری 525) صیاد محمدیان 526) ضياء الدين صدرالاشرافي 527) طاهره وفايي 528) طلعت تقی نیا 529) طناز نوروزی 530) عباس امير انتظام 531) عباس بختياري 532) عباس خالقي 533) عباس عاقليزاده 534) عباس نجاريان 535) عباس نعيمي 536) عباسعلي فتاح 537) عبدالعزيز مولودي 538) عبدالله مومني 539) عبداله حيدري 540) عبداله عزیزی 541) عزت ابراهيمي نژاد 542) عزت همتیان 543) عزیز قاسمی 544) عزیز مولودی 545) عزیزالدین پویش 546) عسگر محمدپور 547) عسل اخوان 548) عطیه طاهری 549) عطیه وحید منش 550) عظیم امان زاده 551) عفت ماهباز 552) علی ابوالقاسمی 553) علی احمدی 554) علی اکبر خسرو شاهی 555) علی اکبر موسوی خوئینی 556) علی بابایی 557) علی باغبانی 558) علی بدلی 559) علی برازنده 560) علی پژومان 561) علی ثمری 562) علی جمالی 563) علی راه گل 564) علی سلطانی 565) علی صادقی 566) علی صدیق 567) علی عباسی 568) علی قاسمی 569) علی مؤذن 570) علی محمدی قیرمزخلفه 571) علی مختاری 572) علی مقیمی 573) علی ملیحی 574) علی نورمحمدی 575) علیرضا اخوان 576) علیرضا ارشادی فر 577) علیرضا حسین زاده 578) علیرضا خادمی 579) علیرضا خیرابادی 580) علیرضا شعبانی 581) علیرضا صرافی 582) علیرضا فرشی 583) علیرضا کرمانی 584) علیرضا مولوی 585) علیرضا نصیری 586) علیرضا هدائی 587) علي احمددوست 588) علي افشاري 589) علي پورنقوي 590) علي خان احمد لو 591) علي رضا فخر 592) علي رضائي 593) علي زرع چاركي 594) علي زيرک 595) علي عبدي 596) علي فتوتي 597) علي قراجهلو 598) عليرضا خامسيان 599) عیوض بیات 600) عيسي عادلي 601) غزال کیهان فر 602) غفار ابراهيمي 603) غفار وقری 604) غلام رضاعباسي 605) غلامرضا مهدوي پور 606) فاتح مردوک 607) فاطمه تیموری 608) فاطمه جعفری 609) فاطمه حاجی دینی 610) فاطمه حیدری 611) فاطمه صفاییان 612) فاطمه طاهری 613) فاطمه فتح الهزاده 614) فاطمه فرهنگ خواه 615) فاطمه قلعه گلابی 616) فاطمه مسجدي 617) فاطمه نصرالهي 618) فتانه رافضي 619) فتحاله ذوقي 620) فخری شادفر 621) فخری نامی 622) فخری یزدانی 623) فراز يكيتا 624) فرانك فريد 625) فرانك مقدسي 626) فرح طاهری 627) فرحروز رنجبر 628) فرزاد صمدلي 629) فرزانه جمال آذريه 630) فرزیا ثابتی 631) فرشاد امیر ابراهیمی 632) فرشته ناصرزاده 633) فرشید بحری 634) فرشید دیلمقانی 635) فرناز سيفي 636) فرناز فر 637) فرناز نوروزی 638) فرود سیاوش پور 639) فروغ قره داغي 640) فرهاد رضائی 641) فرهاد سلطانی 642) فرهنگ نادری 643) فرید هاشمي 644) فریده جبارزادگان 645) فرین حسین روحانیان 646) فريبا داودي مهاجر 647) فريد پايا 648) فريد چاووشي 649) فريده پورعبداله 650) فواد پاشايي 651) فواد شمس 652) فواد مجیدی 653) فهيمه شجاع 654) فیروز ابراهیم نژاد 655) فیروزه مهاجر 656) قاسم دینی 657) قاسم شيوياري 658) قهرمان لک 659) کارن جواهری 660) کاظم رضازاده 661) کاظم طلوعی 662) کاظم علمداری 663) کامران طاهباز 664) کاوه داد 665) کاوه رحيمي 666) کاوه رضایی شیراز 667) کاوه کرمانشاهی 668) کاوه مظفری 669) کاوه موسوي 670) کبری مجدی 671) کلثوم تقی زاده 672) کوروش جنتي 673) کوروش گلنام 674) کوهیار گودرزی 675) کیانوش سنجری 676) کیوان صمیمی 677) کیومرث بلی وند 678) کیومرث حکیم 679) کیومرث سابقی 680) كيوان مهجور 681) گلسا ممتاز 682) گلشن جواني 683) گونش بويه 684) گوهر بيات 685) گیتی خیرخواه 686) لاله جوانشیر 687) لاله محمدی 688) لطیف حسنی 689) لعيا مقدم 690) لیدا نهری 691) لیلا پیری 692) لیلا حیدر زاده 693) لیلا صحت 694) لیلا نهری 695) ليلا انصاري 696) ليلا حاتم پور 697) ليلا رابط 698) ليلا سلطانعلي زاده 699) ليلا غلامي 700) ليلي مظاهري 701) مازیار سمیعی 702) ماشاله عباسزاده 703) ماندانا چترچي 704) مجتبی ارجمندی 705) مجتبي رزمي 706) مجید ملکی 707) مجيد اسدي 708) مجيد دري 709) محبوبه حسين زاده 710) محبوبه کرمی 711) محسن خسروي 712) محسن پور رحيم 713) محسن حقی خطیبی 714) محسن سازگارا 715) محسن فرشته فر 716) محسن نژاد 717) محمد حسنی 718) محمد حسيبي 719) محمد حسين محمدخاني 720) محمد شیر محمدی 721) محمد صادقی 722) محمد صالحی 723) محمد صفوي 724) محمد صيادي 725) محمد عباسپور 726) محمد عباسي 727) محمد قره باغي 728) محمد کریمی 729) محمد مختاري 730) محمد نيکنام 731) محمدرضا اردبیلی 732) محمدرضا خشتي 733) محمدرضا رضوي 734) محمدرضا مختاری 735) محمود بیلگین 736) محمود رنجبر 737) محمود فضلی 738) محمود ولی زاده 739) مرتضی ابراهیم نژاد 740) مرتضی بهشتی 741) مرتضی حسینی 742) مرتضی لک 743) مرتضی محمد نظری 744) مرتضی مرادپور 745) مرتضی نور محمدی 746) مرتضي صادقي 747) مرتضي محيط 748) مرتضي يگانه پور 749) مرجان کسمایی 750) مرجان ناظمي 751) مرجان نمازی 752) مرضیه بخشی زاده 753) مرضیه هاشمی 754) مرضيه حقاني 755) مریم اسفاری 756) مریم اسلامیه 757) مریم اسماعیل زاده 758) مریم بهرمن 759) مریم بهشتی 760) مریم جباری 761) مریم خیرخواه 762) مریم طالبی 763) مریم قره داغلی 764) مریم محمدی امینی 765) مریم مقدم 766) مريم چراغي 767) مريم زارعي 768) مريم زرع چاركي 769) مريم زندي 770) مريم شكري 771) مريم صادق 772) مريم عزيزيفرد 773) مريم محمديان 774) مريم ميرزا 775) مريم ميرزا نژاد 776) مريم نياپير 777) مريم يوسفي 778) مزدک دانشور 779) مزدك بامدادان 780) مژگان ثروتي 781) مسعود حبيبي 782) مسعود شاهمحمدي 783) مسعود شب افروز 784) مسعود شکوری 785) مسعود کریم زاد 786) مسلم رشیدی 787) مصطفی خسروی 788) مصطفی شیخ پور 789) معصومه بهروزيان 790) معصومه تقي پور 791) معصومه شرقی ثانی 792) معصومه قلی زاده 793) معصومه لقمانی 794) معصومه مقدم 795) معصومه ناصری 796) مقصود رنجبر 797) ملیحه ربیعی 798) ملیحه رزازان 799) ملیحه صندوق داران 800) ملیحه عزيزپور 801) مناف سببي 802) منصور امينيان 803) منصور حسینی 804) منصوره شجاعی 805) منصوره عمراني فر 806) منو چهر واحدی 807) منوچهر امیری 808) منوچهر سالكي 809) منوچهر شفائي 810) منوچهر صفایی 811) منوچهر عزيزي 812) منوچهر فريد 813) منیره بادران 814) منیره کاظمی 815) منیزه حاجی دینی 816) منيره برادران 817) موسی ساکت 818) مونا قاسميان 819) مهتاب صفايي 820) مهدی افشارنیک 821) مهدی امینی زاده 822) مهدی حاتمی 823) مهدی ذوقی پور 824) مهدی سلطانپور 825) مهدی فخرزاده 826) مهدی قره داغی 827) مهدی محرمپور 828) مهدی محمودیان 829) مهدی مقیمی 830) مهدی نعیمی 831) مهدیه گلرو 832) مهدي حميدي شفيق 833) مهدي ميرزايي 834) مهران آريا 835) مهران رحیمی 836) مهران رستگار 837) مهرداد عبداله زاده 838) مهرداد مرهون 839) مهرداد مشايخي 840) مهری رنجبر 841) مهریار رحیمی 842) مهسا ذوقی پور 843) مهشید راستی 844) مهناز آريا 845) مهناز جندي 846) مهناز محمدیان 847) مهین شافعی 848) مهيا قويدست 849) میترا رهنمایان 850) میلاد اسدی 851) مینا برزگر 852) مینا حکیم 853) مینا صمدی 854) مینا مقدس 855) ميترا يوسفي 856) ميثم قاسمي 857) ميلاد مكري 858) مينا جعفري 859) مينا راستين 860) مينو حمايلي 861) مينو كيامان 862) مينو يوسفي 863) ميهن احمدي 864) نادر حاجی محسن 865) نادر عزیزی 866) نادر میران 867) نادر یزدانی 868) ناردين سعيدي 869) نازلی نعمتی 870) نازلی صحرایی 871) نازلي فرخي 872) نازنين افشين جم 873) نازی سلیمی 874) نازی عظیما 875) ناصح فريدي 876) ناصر الدین علیزاده 877) ناصر بختیاری 878) ناصر رضاپور 879) ناصر عبدالهي 880) ناصر علیزاده 881) ناصر مرقاتي 882) ناصرمنظوری 883) ناهید جعفری 884) ناهید خیرابی 885) ناهید کشاورز 886) ناهيد افراسيابي 887) ناهيد صادقي 888) ناهيد ميرحاج 889) ناهيد ناظمي 890) نجيبه خشتي 891) ندا دریاقلی 892) ندا كاظمي 893) نرگس اناري 894) نرگس پیغان 895) نرگس خسروشاهي 896) نسرین چنگیزیان 897) نسرين افضلي 898) نسرين الماسي 899) نسرين رنجبر 900) نسيم سرابندي 901) نعمت محمدیان 902) نعیمه پورزینال 903) نگین احتسابیان 904) نگین شیخ الاسلامی 905) نگین فیروزه ای 906) نورالدین رضازاده 907) نوشابه اميري 908) نوشین خاکی 909) نوشين احمدي خراساني 910) نوشين سليماني 911) نوشين شاهرخي 912) نوید محمدی نسب آباد 913) نويد حسيني 914) نیاز سلیمی 915) نیر صمدی 916) نیره پیربیرقدار 917) نیره توحیدی 918) نیگار ساقیلار 919) نیلوفر بیضایی 920) نیلوفر گلکار 921) نیما پور یعقوب 922) نیما رضوان 923) نینا نادری 924) نیوشا درخشان 925) نيکنام سجاد 926) نيگار خياوي 927) نيلوفر شميراني 928) نيلوفر فرخزاد 929) نيلوفر مهديان 930) نيما نامداري 931) وجیهه حاجی دینی 932) وحید شیخبگلو 933) وحید قره باغلی 934) وحید قهرمانپور 935) وحید کبیری 936) وحیده اکبری 937) وحيد دهقاني 938) وحيد وحدت حق 939) وحيده احمديان 940) وحيده اسكندري 941) وحيده مولوي 942) ودود اسدی 943) ودود سعادتی 944) وقار نعمت 945) وهاب انصاري 946) ویدا بیگلری 947) ویدا خسروی 948) ویدا قلی زاده 949) ویدا قنبر پور 950) ویدا مهراز 951) ویکتوریا آزاد 952) ويدا فرهودي 953) هاجر ابراهیم نژاد 954) هاجر کبیری 955) هادي رضا زاده 956) هاشم ايزدي 957) هاشم ریحانی 958) هانا دارابي 959) هانیه وحدتچی 960) هايده اُ. فلائرتی 961) هدایت سلطان زاده 962) هدی کیانی راد 963) هدي پيماني 964) هژیر پلاسچی 965) هستي خضروي 966) هما كاوياني 967) هما هودفر 968) هوشنگ پاكپور 969) هوشنگ گللاب دژ 970) هومن حسيني 971) یاسین محمدیان 972) یاشار حکاک پور مراغه 973) یاشار عیدی 974) یاشار محتشم 975) یانار افضلی 976) یاور خسروشاهی 977) یعقوب حسنی 978) یوسف صمدی 979) یوسف هنگفتی 980) یوسف هوشیار 981) یونس زارعیون 982) یونس شیری 983) يادگار صالح 984) ياسر زرع چاركي 985) ياشار تورك اوغلو 986يحيي غلامي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:53 توسط آرش |
|
|
زهرا سعيدزاده صورت گرد و رنگ زردش بیشتر از سیاهی چشمان بادامی زهره مرا جلب کرد. موهای سیاه و صافش را که از فرق سـر باز کرده بود از زیر روسـری بیرون زده بود و همانطور که چـادر سـفیدش را زیر آرنجـهایش جمع کرده بود؛ نشست و شروع کرد. متولد 1359 هستم. از بهمن ماه 1385 اینجا (زندان رجایی شهر) هستم. 19سالگی ازدواج کردم و 22 سالگی تنها پسرم را بدنیا آوردم. شوهرم 11 سال از من بزرگتر بود.وقتی که باهم نامزد شدیم من در دانشگاه رشته تاریخ محض قبول شدم، خانه پدرم درسم را خواندم. شوهرم گفته بود که تا سوم راهنمایی درس خوانده، بعدا فهمیدم که سیکل هم ندارد. با شوهرم در شرکتی که کار می کردم، آشنا شدم. خانواده ام مذهبی بودند، نمی توانستیم با هم دوست باشیم به همین خاطر از خانواده ام خواستم که با ازدواج ما موافقت کنند. ولی پدر و مادرم موافق نبودند اما با اصرار من رضایت دادند. از همان دوران نامزدی به اخلاق بد و بی مسئولیتی شوهرم پی بردم. حتی مرا جلوی فامیلش کتک می زد. نمیتوانستم به خانواده ام بگویم که پشیمانم، می دانستم که حتما می گویند آبرویشان را برده ام. مجبور شدم تحمل کنم. خانواده همسرم هم خیلی سنتتي فکر می کردند و درس خواندن مرا به رخم می کشیدند. شوهرم همیشه مرا مسخره می کرد، که درس خواندنم به درد نمی خورد و کسانی که به دانشگاه می روند بی تربیت و پر رو می شوند و.... بعد از ازدواج 5 سال در خانه مادر و پدر شوهرم با شرایط خیلی سخت زندگی کردم. توی یک خانه 75 متری کوچک در نازی آباد. من توی اتاق 12 متری بدون هیچ وسیله ي زندگی مي کردم. شوهرم خانه نمی آمد . من باید با خانواده شوهرم زندگی میکردم. تا نصف شب منتظر ش می ماندم که بیاید. وقتی می پرسیدم کجا بوده دعوا می کرد و مرا کتک می زد. مادرم بهم مي گفت: بچه داربشی، شوهرت بهتر میشه که نشد. بد تر هم شد. کارنمی کرد، خرجی هم نمی داد، بیشتر مواقع می رفتم خانه پدرم تا به بچه غذای خوب بدهم. به من هم اجازه نمی داد کار کنم. می گفت: میری بیرون مردها بهت نگاه می کنند. برای من اصلا خرج نمی کرد.می گفتم لباس بخر، می گفت تو همه اش دنبال مد هستی ، کفشم پاره می شد، برام نمی خرید. نه خودش کار می کرد نه اجازه مي داد من کار کنم. مدام به من شک داشت. درصورتی که من چون شوهرم دوست نداشت؛ اصلا بیرون از خانه نمی رفتم. حتی براي خريد روزمره هم بيرون نمي رفتم.. همسایه ها بندرت مرا مي ديدند .با اینکه درس خوانده بودم و می خواستم کار کنم بخاطر اینکه شوهرم اجازه نمی داد چیزی نگفتم .تحمل کردم. به خانواده اش می گفتم ؛ "پسرتون اینطوریه" می گفتند: "گشنه نموندی که یک لقمه نون پیدا میشه بخوری. برو خدا رو شکر کن پسرمون سالمه! معتاد نیست ، فقط که توی زندگی پول مهم نیست " خانواده شوهرم فکر می کردند همین که پسرشون معتاد نیست کافیه. ما ماهها از هم جدا زندگي مي كرديم من می رفتم خانه پدرم و شوهرم هم می رفت خانه پدر و مادرش. زیاد همدیگر را نمی دیدیم. محبتی به من نداشت وقتی هم که با هم بودیم مثل خواهر برادرزندگي مي كرديم..دیگرخسته شده بودم. چندین بار گفته بودم طلاق می خواهم اما حاضر به طلاق نبود.من هم به خاطر پسرم تحمل می کردم. البته اصرار داشت من مهریه ام را ببخشم. یک روز صبح من و خواهرم و پسرم توی خانه نشسته بودیم که شوهرم همراه 8 تا مامور لباس شخصی ریختند توی خونه و بدون اینکه به ما فرصت بدهند که لباس مناسب بپوشیم تا جایی که می تونستند ما را کتک زدند. شوهر نامرد و بی غیرتم هم همراه آنها ما را می زد. با پوتین هاشون می کوبیدند به شکم و سر مان. حتی می گفتند که حکم تیر ما را دارند. بعد از اینکه کلی کتکمان زدند، من و خواهرم را به مفاسد کرج بردند. حتی بازرسهای خانم آنجا دیدند که سر و صورتمان کبود است. بعد از یک شب که آنجا ماندیم ما را آوردند زندان. من و خواهرم که با هم دستگیر شده بودیم ؛ با استناد به آن حلقه فیلم كه شوهرم به دادگاه داده بود؛ به 99 ضربه شلاق و 5 سال حبس تعزیری که تیر ماه 1386 شلاقمان در ملاء عام اجرا شد، محکوم کردند. اما دوباره بر اساس همان فیلم پاییز 1386 دادگاهی تشکیل شد و ما را به اتهام زنای محصنه به سنگسار محکوم کردند. در این دادگاه قاضی از شوهرم پرسید که چرا به زنت شک داشتی. شوهرم جواب داد: آرایش می کرد و زیاد حمام می رفت. قاضی اصلا اجازه نداد من حرف بزنم. .گفتم: اتهامم را قبول ندارم . گفت :پس چرا اول قبول کردی! گفتم که در حالت عادی نبودم خیلی کتکم زده بودند، حتی از ترس خودم را خیس کرده بودم نمی فهمیدم چی رو قبول می کنم اما انگار حرفعاي من شنيده نمي شد.دی ماه 1386 ما را بردند اجرای احکام و حکممان را انگشت زدیم ، منتظر اجرای حکم بودیم تا اینکه وکیلی را که یکی از زندانیها به ما معرفی کرد توانست فعلا جلوی اجرای حکممان را بگیرد. شوهرم از خواهر بزرگم و شوهرش هم به اتهام قوادی شکایت کرده بود. آنها بدون هیچ سند و مدرکی محکوم شدند و حکمشان هم اجرا شد. هر کدام 75 ضربه شلاق خوردند و شوهر خواهرم هم تبعید شد. شوهرم با این شکایت هجوی که از من و دو خواهرم کرد زندگی 3 خانواده را بهم ریخت. شوهر خواهردومی ام طلاقش داد. خواهرم افسرده و مریض شده. شوهر خواهر سومی ام که تبعید شده؛ زن وبچه اش بدون سرپرست و هزینه زندگی مانده اند. نمی دانم شوهرم این فیلم را چطوری و کجا درست کرده است. قاضی مي گفت که در خانه ما فیلم برداری شده . من فیلم را ندیده ام و نمی دانم چی است. ولی بازپرسم بهم گفت که من و خواهرم در این فیلم در حال انجام رابطه جنسی هستیم. با کی؟ نمی دانند و نمیدانم!هنوز هم کسی را نتونسته اند پیدا کنند. داستاني كه خوانديد، خلاصه اي از مصاحبه من با زهره كبيري بود..زني كه به استناد فيلمي كه شوهرش به دادگاه ارائه كرده به سنگسار محكوم شده و در زندان بسر مي برد. قبل از هر چیز می خواهم به مسئولان و مقامات والای قوه قضاییه که منکر صدور مجازات سنگسار توسط قضات محترم دادگستریها مي شوند و فقط با پرسیدن یک جمله -"رابطه داشتی ؟"- از زنان طرف را محکوم به زنای محصنه یا غیر محصنه می کنند، بگویم : خواهش می کنم فقط ذهنیات خودتان را باور نکنید و کمی هم از وقت گرانبهایتان را صرف شنیدن صدای کسانی کنید که در سیستم قضایی و قانونی مورد ظلم قرار گرفته اند. تا آنجایی که معلومات حقوقی من اجازه می دهد، این پروند ه که حتما خیلی از خواننده های محترم از آن اطلاع دارند نه تنها منطبق بر اصول حقوقی و دادرسی کشور ایران مورد رسیدگی قرار نگرفته است، بلکه حقوق انسانی این زن و خواهرش هم از هر جهت تضییع شده است. اول اینکه قاضی بر چه مبنایی می تواند بر اساس یک حلقه فیلم که معلوم نیست چگونه منتاژ و تهیه شده چنین مجازات سنگینی را صادر کند. آیا چون شوهر شکایت کرده این فرض ثابت می شود که ادعای شوهر خبر از صحت این موضوع می دهد. قانون مجازات اسلامی جمهوری اسلامی ایران از مواد 68 تا 75 راههای ثبوت زنا در دادگاه را اینگونه مقرر کرده است كه چهار بار اقرار نزد حاکم موجب حد است. در غیر اینصورت مستوجب تعزیر. استاد به اقرار در صورتی نافذ است که اقرار کننده دارای اوصاف عقل، بلوغ ، اختیار و قصد باشد و اقرار باید صریح و بطوری ظاهر باشد که احتمال اختلاف عقلایی در آن نرود. درصورتی که اقرار کننده اي كه محکوم به حد رجم یا قتل شده اقرار خود را منكر شود یا توبه کند، قاضی می تواند تقاضای عفو او را از ولی امر بکند یا حد را جاری کند. زنا چه موجب حد جلد یا رجم باشد باید با شهادت 4 مرد عادل و یا 2مرد عادل و 4زن عادل ثابت شود. درصورتی که زنا موجب حد جلد باشد باید با شهادت 2 مرد عادل همراه با 4 زن عادل ثابت شود. زهره نه تنها در دادگاه اقرار نکرده بلکه منکر اتهام وارده هم شده است و تحت شرایط سخت و غیر عادی تحت فشار کتکها وتهدیدات مکرر اتهام وارده را لفظآ فقط یکبار قبول کرده است. آیا بر اساس قوانین جمهوری اسلامی مدارکی که قاضی محترم این پرونده برای صدور کیفر سنگساربه آن استناد کرده است کافی است ؟ مگر نه اینکه اثبات اتهذ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:51 توسط آرش |
|
|
آغاز مالکیت خصوصی بر وسائل تولیدی با شکل گرفتن طبقات در جوامع انسانی مقارن بوده و با آثار به جا مانده از زندگی بشر اولیه مورد تحقیق قرار گرفتهاست . تا قبل از تقسیم جامعه به طبقات و مالکیت خصوصی بر زمین، دام و وسائل تولیدی مالکیت در جوامع انسانی اولیه اشتراکی بود.در مراحل نخستین تاریخ بشر زندگی اقتصادی به فعالیتهای بسیار ساده و محدودی چون شکار چیدن میوه و فندق و کندن ریشه منحصر بود این سطح از تولید و این نحوه امرار معاش جایی برای مازاد تولید باقی نمی گذاشت بهعلاوه مالکیت خصوصی نیز به علت استمرار زندگی عشیره ای جایی نداشت با این لحاظ جامعه هنوز به طبقات یا به فرمانبران تقسیم نشده بود. افراد جملگی اعضای برابر جامعه اشتراکی بودند و تقسیم کار میان آنها صورت نپذیرفتهبود . به طور خلاصه جامعه فاقد طبقات ، تبعیض و فاقد اربابان و بردگان بود ولی انسان دائما در گیر مبارزهای بی امان با طبیعت پیرامون خود بود . بایستی همواره با طبیعت خشن و بی رحم مثل سیل و زلزله سرما حیوانات وحشی در حال جنگ و گریز باشد تولید اندک و جمع اوری مواد غذایی و پوشاک و ایجاد سرپناه کاری گروهی بود و همه افراد بر اساس احتیاج خود ازنعمات بهره مند میشدند . در مواجه با خطرطبییعی نیز به صورت گروهی در این مبارزه شرکت میکردند . نظام حاکم بر خانواده نیز شیوهای مادر سالاری بود . به عبارتی محور تولید مثل زن بود و چند همسری زنها باعث شده بود فرزندان پدری برای خود نشناسند و تنها نیای خود را مادر میدانستند. با رشد و تکامل ابزار و وسائل تولیدی از ابزار شکار گرفته تا تولید کشاورزی ابتدایی و اهلی کردن حیوانات وحشی، رشد و تکامل مغز و تکلم زبان و به دنبال آن تفکر که تکلم خاموش یا با خود انسان است شکل گرفت. آرام آرام ثروت گروههای انسانی افزایش یافت و نزد ریش سفیدان و بزرگان عشیره و سازندگان وسائل و ابزار متمرکز شد و مالکیت خصوصی بر وسائل و زمین شکل گرفت و به تبع آن ثروت جامعه رشد کرد. لوتورنو معتقد است که به احتمال قوی زنان به سبب تجارب زیادتر خود در چیدن میوه و کندن ریشه ، نخستین کاشفان فنون جدید زراعت بوده و زودتر از مردان اداره امور زراعت را برعهده گرفتند .از این گذشته آنان در سلسله مراتب سیاسی با مردان برابر و درنظام خانواده و ازدواج از آنان بالاتر بودند و کودکان به مادران خود منتسب میشدند .مدتها بعد از این مرحله تاریخی این امکان پدیدار شد که زن و مرد یک محل اقامت دائم اختیار کنند . کشاورزی به یک منبع دائمی تامین کننده آذوقه تبدیل شد و پیشرفت فنون و ابزار تدریجا حصول مازاد تولید و امکان استثمار نیروی کار دیگران را فراهم ساخت در این مقطع معیت تاریخی مفهوم مالکیت خصوصی به ویژه مالکیت خصوصی زمین رواج یافت و جانشین مالکیت اشتراکی قبیله شد. همزمان اقامت و زراعت دائم و نسل به نسل بر یک قطعه زمین نیز در زمره حقوق مالکیت خصوصی آن قرار گرفت. تصاحب اختصاصی زمین سپس مرد را واداشت که حق انتساب اولاد به مادر را از زن سلب کند چرا که او خواستار شناسایی فرزندان واقعی خود و تضمین انتقال دارا ئیاش با آنان بود. مالکیت و وراثث به این ترتیب بنای نظام های طبقاتی ایجاد و زمینه تقسیم جامعه را به طبقات فراهم کرد. بسط و توسعه مالکیت خصوصی تدریجا جوامع کهن را به نحو بارزی به طبقات اجتماعی متمایز تقسیم کرد.اقلیت زمینداران و بردهداران از یک سو و اکثریت بردگان که هیچ چیزاز جمله وجود خود را نیز در تملک نداشتند. این چنین است که نحوه نگرش بشر همیشه تابعی از سیستم اقتصادی و اجتماعی است که او در آن زندگی می کند . ازآن زمان به بعد است که مالک بودن انسان بر انسان نیز همچون مالکیت انسان بر اشیاء و طبیعت درفکر و روان انسانها ریشه دوانده . یعنی به خود و به انسانهای پیرامون خود نیز همچون یک شیء قابل خرید وفروش و کالا نگاه کرده و میکند .همسران به یکدیگر ، پدر و مادر به فرزندان ،عشاق و دوستان به یکدیگر ، نظام آموزشی به دانش آموز و دانشجو و به همه مناسبات اجتماعی تعمیم یافته و ما می بینیم در روابط فردی و اجتماعی همه از نقطه منافع خود حرکت می کنند و عکس العمل نشان میدهند نه از نقطه منافع و به رسمیت شناختن آزادی طرف مقابل خود و این یعنی اولین قدم درسلب آزادی و حقوق کسانی که به ظاهر دوستشان داریم و به آنها عشق می ورزیم. از سویی برخی مذاهب نیز از ابتدای شکل گرفتن درخدمت مالکیت خصوصی و مالکیت انسان برانسان بودهاند و با احکام بیشمار بر مالکیت مرد بر زن ، داشتن کنیز وغلام و برده خرید و فروش انسان ،مهریه و... مهر تایید زده و به مالکیت انسان بر انسان جنبه الهی و شرعی داده و به این احکام تقدس بخشیده است . امروز نیز در سراسر جهان سرمایه داری هر انسانی برای امرار معاش و گذراندن زندگی بایستی خود را و نیروی کار خود را بازاریابی یا مارکتینگ کند و به بالاترین نرخ عرضه نماید.ولی ما می خواهیم به تاثیر نظام طبقاتی بر روابط عاطفی و نقش تعیین کننده آن در مناسبات خانوادگی ،عشق و دوستانه بپردازیم. آیا در چنین نظام اجتماعی و اقتصادی نابرابر میتوان از عشق وعشق آزاد یعنی رابطه دو انسان آزاد ،آگاه و خود مختار با حقوق برابر از رابطه مبتنی بر احترام متقابل همسران و آزادی آنان درارتباط اجتماعی ، از رابطه فرزندان با پدر و مادر بدون زورگویی و تسلط یک جانبه سخن گفت؟ یا به قدری طرز تفکر مبتنی بر مالکیت در اذهان از لحاظ تاریخی ریشه دوانده و در زندگی روزمره نیز توسط نظام حاکم به وسیله ابزارهای هنری مذهبی آموزش و پروریش و رسانه ها و مبلغین مختلف مدرن یا عقب مانده تبلیغ وترویج و تحمیل می شود که به یقین تغییر آن فقط با تغییر نظام اقتصادی ایجاد کننده آن وفقط با یک مبارزه طولانی و همه جانبه علیه سیستم طبقاتی و مالکیت خصوصی مردسالار امکان پذیر است . برای تغییر هر پدیده بایستی با وجوه مختلف آن آشنا شد و پس از شناخت برای تغییر آن حرکت کرد. برای شناخت جنبه های گوناگون مالکیت و رابطه عاطفی بین انسانها نیز ما با نگاهی متفاوت روابط انسانی واجتماعی اطراف خود را زیر نظر گرفته و با دقت بیشتری به آن توجه می کنیم. درخانواده بین والدین و فرزندان رابطه مالکانه ریشه اقتصادی و اجتماعی داشته و همواره روابط عاطفی فی مابین را تحت تاثیر خود قرار داده و این را میتوان با نگاه به تاریخ گذشته جوامع انسانی مختلف و از تمدنهای باستانی تا به امروز به حاکمیت مناسبات اقتصادی واجتماعی را بر روباط عاطفی مشاهده می کنیم. زمانی که جوامع انسانی به نیروی کشاورزی کارگر ارزان سرباز برای سرکوب جامعه و جنگ نیاز پیدا می کنند مذهب حاکمان فرهنگ جامعه را به تولید و بازتولید بیشتر انسان سوق می دهد . یعنی خانواده ها به تولید فرزند بیشتر تشویق می شوند تا نیازهای سیستم حاکم براورده شود.و برعکس زمانی که تولید اقتصادی و نعمتهای مادی کاهش مییابد و افزایش نیروی انسانی خطر محسوب می شود نیاز به تولید و بازتولید انسانی کاهش می یابد و بایستی به نحوی نان خورها کم شوند در این هنگام زنده به گور کردن ، کشتن فرزندان وآزاد کردن سقط جنین توسط فرهنگ حاکم بر جامعه و مذهب توجیه می شود و به همین ترتیب فرهنگ و مذهب متناسب با نیازهای اقتصادی حاکم تغییر رویه می دهد.و خود را با منافع طبقات حاکم هماهنگ می کند. در جامعه امروز تونس و سومالی علی رغم اسلامی بودن سقط جنین به عنوان راهی برای مقابله با رشد سریع جمیعت قانونی و مجاز اعلام شده است در سوئد که به کمبود حاد نیروی انسانی و جمعیت و نیروی کار دچار است آزادی جنسی برای زنان چه شوهر دار و چه مجرد کاملا مطلوب و مقبول تلقی می شود . اخباری که هر روز درمورد خرید و فروش یا سر راه گذاشتن فرزندان . کشتن دسته جمعی اعضا خانواده توسط پدر یا سرپرست ، می شنویم واقعیت تلخ اقتصادی و فشارهای مالی به خانواده به رخ جامه بشری می کشد و نگاه مالکانه خانواده به اعضا خود را چه درگذشته و چه امروز نشان می دهد. آزارهای جسمی و جنسی کودکان ، محدودیت و محرومیت جنسی جوانان و اعمال شدیدترین مجازاتها برای جلوگیری از ارتباط آزاد آنها با هم برتری دادن پسر بر دختر با برعکس به خاطر توانایی های اقتصادی و اجتماعی و انتقال ثروت بیشتر به پسر . به کار گیری کودکان در کارهای سخت ، جنگ و ممانعت از تحصیل آنان؛ شوهر دادن زود هنگام دختران به علت کم کردن یک نان خور از خانواده . فشار و تحمیل نوع آرایش ظاهر و لباس پوشیدن و بسیاری از نمونه های دیگر ناشی از نگاه مالکانه و دخالت وتحمیل و دیکته کردن راه زندگی به آنان و همان گونه که ذکر شد سلب آزادی تمام و کمال و پایمال کردن حقوقی است که انسان باید در جامعه از آن برخوردار باشد چون کودکان و نوجوانان نیز به عنوان انسانهایی آزاد درجامعه بشری به دور از هرگونه تبعیض جنسی ، نژادی ، ملی و قومی و مذهبی باید از حقوق انسانی کامل وآزادی درزندگی خصوصی و اجتماعی بهره مند باشند . نگاهی به زندگی زنان در گذشته و حال در خانواده و دراجتماع وجه دیگری از مالکیت فرد برفرد را که درجامعه مردسالار تحت شدیدترین فشارهای جسمی و روحی و مذهبی و اقتصادی اجتماعی قرار دارند به ما نشان می دهد. زن در زندگی خانوادگی و اجتماعی یک آشپز خدمتکار پرورش دهنده فرزند و... بوده و حتی توسط فرزندان و زیر فشارهای عاطفی استثمار می شود و. تا قبل ازازدواج در تملک پدر و پس از ازدواج درتملک شوهر در می آید.در هر صورت به عنوان بخشی از مایملکت مرد حساب شده و مذهب و قوانین حقوقی جامعه نیز بر این مالکیت صحه گذاشته و آن را به وحشیانه ترین شکلی نمایش می دهند.زن حق هیچ گونه ارتباط آزادانه با جنس مخالف را نداشته و در صورت برملا شدن چنین رابطه ای تحت شدیدترین مجازاتهای اجتماعی قرار می گیرد . درحالی که مرد برای برقراری هر گونه ارتباطی تحت حمایتهای قانون و مذهب قرار داشته و کاملا به خود حق میدهد که با ملک خویش که انسانی است به نام زن هر گونه که خود می خواهد رفتار کند و حق کشتن و یا محروم کردن او را از حقوق اجتماعی از آن خود میداند . زن انسانی مستقل و آزاد نیست که بتواند روابط خصوصی و اجتماعی خویش را هر زمان خود تعیین کند . زن برجسم خود نیز مالکیت نداردکه به دلخواه بتواند سرنوشت جنین درون خود را تعیین کند . مرد به راحتی جسم و نیروی کار خود را میفروشد و لی زمانی که زن تحت فشارهای اقتصادی و نیازمالی فروش تن و وجود خود را ضروری می بیند فورا تحت شدید ترین فشار های اجتماعی ، قانونی و اخلاقیات حاکم برجامعه قرار گرفته و مثل یک جذامی طرد می شود . مساله زن ضمنا دراین واقعیت نیز نهفته است که بدن او یا دقیقتر بگوییم رحم او تنها محلی است که حیات انسانی در آن قابل تولید و بازتولید است و لذا مثل هر وسیله تولیدی بایستی در اختیار دولت ، مذهب وبه طور کلی صاحبان وسائل تولید و طبقه حاکمه قرار داشته باشد تا بتوان برحسب نیاز حاکمان ،تولید انسانی را کاهش یا افزایش داد.در بازار جسم از او به عنوان وسیله ای تبیلغاتی برای فروش کالا استفاده می شود . در نهایت کالایی است که مثل دیگر لوازم خانگی و زندگی و سیله ای است که برای رفع نیاز های جنسی مرد است . آزادی وی به عنوان یک انسان کاملا سلب شده و جامعه و مرد به راحتی به خود حق میدهد جان وی را فقط به این دلیل که خواسته است آزادانه در ارتباط با انسان دیگری باشد از او بگیرد. به عبارتی ما عریان ترین شکل مالکیت انسان بر انسان را می توانیم در موقعیت زنان خانواده و جامعه مشاهده کنیم. روابط عاطفی انسانها با هم مانند روابط اقتصادی نیاز ضروری انسان محسوب می شود . هیچ انسانی نمی تواند بدون ارتباط اجتماعی زندگی کند ، برجامعه انسانی تاثیر گذارد و تاثیر پذیرد. روابط انسانی بایستی آزادانه و به دور از قید و بندهای مذهبی جنسی نژآدی و قومی برقرار شده و نیازهای انسان را برآورده سازد. دوستی و روابط عاطفی آزاد بین پسران و دختران تحت تاثیر نظام اجتماعی طبقاتی حاکم خصلتی مالکانه به خود می گیرد. محبت و دوستی و عواطف انسانی تحت شرائط مالکانه شکل میگیرد .دوستی و یا رابطه عاشقانه به نوعی تبدیل به ملکیت برای طرفین ارتباط می شود .و انسان طرف ارتباط با ما دوست نیست بلکه ملک ماست و به همین لحاظ نمی توان وی را در روابط آزاد با دیگران تحمل کرد.از گذشته روابط انسانی تا به امروز بسیار شنیده ایم پسری دختر موردعلاقه اش را تنها به این دلیل که نخواسته با وی ارتباط داشته باشد به قتل رسانده و یا دختری که به صورت پسر مورد علاقه اشت که راضی به ازدواج با او نشده اسید پاشیده است . آیا این احساس را می توان علاقه ، دوستی و عشق نامید یا حس مالکانه و خودخواهی ناشی از آن یعنی در حقیقت حق مالکیت قائل شدن بر یک انسان دیگر به او اجازه این کار را میدهد . آیا آنان طرف مقابل را دوست دارند یا می خواهند وی را همچون کالایی به ملکیت خود در آورده و با خود به خانه ببرند. این طرز تفکر مالکانه انسان بر انسان واقعیات زندگی پر از درد و رنج امروزی انسانها و دلائل بسیارز از قتلها خودکشی ها قتلهای ناموسی و سلب و پایمال کردن حقوق انسانی را بر ما روشن می کند . با این گزاره ما اکنون نگاه دیگری به دلائل و علت بسیاری از فجایع اجتماع بشری داریم. آیا اینکه روزی یکی ازدو نفر راضی به ادامه این رابطه نیست و تمایل به ارتباط با انسان دیگری دارد ، به ما حق مالکیت بر او و گرفتن جان او یا تحت فشار گذاردن او را میدهد؟ آیا مگر دوستی واقعی و علاقه نسبت به یک نفر انسان نباید همراه با احترام به آزادی او ، مختار بودن وی درانتخاب مسیر زندگی اش و تعیین روابط انسانی به اختیار خودوی باشد. آیا در صورت علاقهمند شدن به یک نفر باید در این ارتباط هر طرف از نقطه منافع خود حرکت کند یا هر دو طرف از نقطه منافع طرف مورد علاقه به این ارتباط نگاه کنند.تا این دوستی وارتباط آزادانه ، آگاهانه بین دو انسان خود مختار منجر شود . اسارت انسانی به دست انسان دیگر وسلب حقوق انسان آزادی که حق دارد روابط خود را با انسانهای دیگر خود تعیین كند. موضوع مالکیت و تفکر مالکانه بر روباط انسانی در این حد محدود نشده و تبعات زیانبار این نوع تفکر را بر زندگی انسانها در همه ابعاد روابط اجتماعی هم مشاهده می کنیم. آیا کادر آموزشی مراکز آموزشی از مهد کودک تا دانشگاه به دانش آموزان خود این گونه نگاه نمی کند ؟ آیا اینکه دانش آموزان بایستی ظاهر خود را مطابق با نظر و معیار های حاکمان بیارایند حق ابراز عقاید خود را در هیچ مقطعی نداشته باشند . محدودیت ارتباط با جنس مخالف حتی در کلاس و مدرسه را داشته باشند و روابطشان با دیگران توسط حاکمان تعیین شود ، نگاه مالکانه به دانش آموز نیست ؟ از دید روانشناختی انعکاس های عاطفی انسانها نیز تحت تاثیر تفکر مالکانه شکل می گیرد. احساس حسادت انعکاسی عاطفی است که در روابط مختلف اجتماعی عاطفی عشقی مالی اقتصادی بین انسانها عامل رنجهای بیشمار بوده و در جامعه طبقاتی منشا مالکانه دارد یعنی از حس مالکیت نسبت به زندگی اقتصادی دیگر انسانها تا مالکیت عاشقانه و عاطفی نسبت به یک انسان که او را ملک خود دانشته و به او مانند قطعه زمینی نگاه می کند که دیگری حق پاگذاشتن در آن را ندارد و این نیز بخش دیگری از سلب آزادی و حقوق یک انسان آزاد است . و آخر اینکه هیچ انسانی مال کسی نیست . انسانها آزاد به دنیال می آیند و بایستی آزاد زندگی کنند . اصول حقوق بشر این موضوع را به صراحت بیان میکند ولی درست پس از تولد در جامعه طبقاتی است که تارهای مرئی و نامرئی مالکیت به دور او تنیده شده و به برده یا بنده سرمایه و تحت مالکیت صاحبان آن درمی آید و دقیقا به دلیل وجود همین مناسبات طبقاتی درجامعه ، روابط انسانی از محتوای آزادانه خود خارج شده و شکلی مالکانه به خود می گیرد. تحت نظام طبقاتی آزادی انسان به بند کشیده شده و تنها مبارزه با اختلاف طبقاتی ، همین طور آزادی و برابری اقتصادی وی است که آزادی اجتماعی را نیز نصیب وی خواهد ساخت و رنجهای جامعه بشری را الیتام خواهد بخشید .نقض هر گونه حقوق و آزادیها فردی واجتماعی در جوامع و مخالفت وسرکوب شدید هر گونه دگر اندیشی و برخورد با افکار مخالف توسط حکومتها نیز به دلیل به خطر افتادن منافع مالکانه قدرت حاکم برجامعه است که نمی تواند تفکری را که منافع مالکانه او را به خطر انداخته یا در آینده درمعرض خطر قرار می دهد تحمل کرده و به آن اجازه انتشار دهد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:47 توسط آرش |
|
|
بیست و دوم خرداد 1385 در تظاهرات زنان چه گذشت
از میدان هفت تیر تا زندان اوین ،ژیلا بنییعقوب پنج شنبه 23 خرداد 1387 قرار بود زنان در اعتراض به قوانین تبعیض آمیز در خیابان هفت تیر تهران تظاهرات کنند.حدس می زدم آن روز حوادث کم نظیری در این میدان اتفاق خواهد افتاد.به همین دلیل بود که تصمیم گرفتیم برای پوشش خبری این برنامه به جای یک خبرنگار ،یک تیم خبری آن را پوشش دهد.تیمی که عبارت از خودم ،ترانه ،فریده و آزاده بود.بهمن هم داوطلب شد که به تیم خبری ما بپیوندد. از همکارانم خواستم که در مناطق مختلف میدان پراکنده شوند تا در آخر بتوانیم تصویری کامل از آنچه می گذرد به مردم بدهیم. تیم ما هم باید برای روزنامه سرمایه که صفحه ویژه زنان داشت گزارش بدهد و هم به وب سایت کانون زنان ایرانی.وب سایتی که از دوسال پیش کارش را در حوزه زنان آغاز کرده بود. به آنها گفتم:همه شما می دانید که خط قرمزهای روزنامه به مراتب بیشتر از وب سایت است.بنابراین آنچه را نمی توانیم در روزنامه درج کنیم .می توانیم که در سایت اینترنتی خودمان منتشر کنیم. در آخر یک توصیه مهم هم به همه خبرنگاران کردم:"لطفا هرگز با پلیس در گیر نشوید.هرگز از جمع مردم فاصله زیادی نگیرید ،چون تجربه نشان می دهد پلیس و یا نیروهای امنیتی راحت تر با افرادی که تنها افتاده اند برخورد می کنند.اگر پلیس دستور متفرق شدن داد مقاومت نکنید .اخباری وجود دارد که احتمال سرکوب شدید تظاهرات کنندگان توسط نیروهای پلیس وجود دارد.فوری در مواجه شدن با پلیس کارت خبرنگاری تان را نشان دهید.پلیس با خبرنگاران برخورد نمی کند.حداقل در تظاهرات های قبلی که چنین بوده است. * هنوز به میدان هفت نرسیده بودیم اما شلوغی و جمععیت از دور پیدا بود.تعداد پلیس ها از مردم بیشتر بود. پلیس های باتوم به دست دور تا دور محوطه اصلی میدان را مسدود کرده و اجازه نمی دادند مردم وارد محوطه آن شوند.پارک کوچکی در گوشه میدان قرار داشت برای اینکه بتوانیم هرجور شده خود را به آنجا برسانیم تصمیم گرفتیم از خیابان قائم مقام فراهانی که در امتداد میدان هفت تیر است وارد میدان شویم. وارد پارک که شدم لی لی را مشغول بحث با چند پلیسی دیدم که دوره اش کرده بودند. پلیس ها با تحکم به او می گفتند :"همین حال باید از اینجا بروی اگر نه بازداشت ات می کنیم." لی لی می گفت :"چرا نمی توانم در این پارک بمانم.ما برای استفاده از این پارک مالیات می پردازیم." پلیس باتوم به دست گفت :"دروغ می گویید ،همه تان دروغ می گویید.شما ها برای تظاهرات به اینجا آمده اید." حتی اگر با نیت تظاهرات هم آمده باشم فعلا که می خواهم روی این نیمکت بنشینم و استراحت کنم. حق نداری.زوداز اینجا دور شو. به اطرافم نگاه کردم .هرگوشه پارک چند پلیس مشغول بحث کردن با مردم داخل پارک بودند.یعضی از آنها را می شناختم.فعالان حقوق زنان بودند که برای دور زدن پلیس به این پارک پناه آورده بودند.اما تعدادی دیگر واقعا مردمی بی اطلاع از برگزاری تظاهرات بودند که برای دمی استراحت در سایه یک درخت و یا تکیه زدن بر نیمکت های چوبی پارک آنجا بودند.اما پلیس پس از چند بار هشدار ،با باتوم به طرف همین مردمی هجوم می برد که خبری هم از برگزاری تظاهرات زنان نداشتند.مردم بهت زده از این برخورد پلیس بودند و مدام می پرسیدند :"مگر چه اتفاقی افتاده است که حتی نشستن در پارک هم ممنوع شده است؟" هرجور بود از میان ازدحام جمعیت و پلیس ها خودم را به میدان رساندم.در هرگوشه میدان گروهی از زنان و مردان که اغلب هم جوان بودند،لحظه هایی گردهم می آمدند و خیلی سریع با هجوم پلیس های باتوم به دست پراکنده می شدند..با هربار دیگر فرق می کرد.همیشه زنان می توانستند تجمعی را شکل دهند و بعد با حمله پلیس پراکنده می شدند .اما این بار پلیس از همان آغاز اجازه نداده بود که تجمع شکل بگیرد. زنان و مردانی که برای شرکت در تجمع به اینجا آمده بودند ،حاضر به ترک میدان نبودند. آنچه می دیدم شبیه تجمع نبود بیشتر شبیه جنگ و گریز بود.
در یک لحظه گروهی از زنان و مردان متصل به هم در میان میدان با پلاکاردهای کوچکی که در اعتراض به قوانین نابرابر داشتند به حرکت در آمدند.در کمتر از چند ثانیه و در یک اقدام هماهنگ تعدادزیادی برگه های شعار را بر زمین ریختند.توانستم چند برگه را بردارم اما تعداد زیادی پلیس و لباس شخصی به صورت هماهنگ و سریع برگه های شعار را جمع کردند تا به دست مردم نیفتد. جمع کوچکی که شعار می داد ما "زنیم ،انسانیم ،شهروند این دیاریم اما حقی نداریم" ،حالا دیگر با یورش پلیس پراکنده شده بود. دلارام را چند پلیس زن و مرد بر زمین می کشیدند.نخستین بار بود که پلیس های زن را در یک تجمع اعتراضی می دیدم.پلیس های زن همواره چادر می پوشیدند اما آن روز چادرها را برداشته بودند و با مانتو و روسری بودند.پلیس های زن باتوم به دست داشتند و از این سو به آن سو می دویدند ،به تظاهرات کنندگان حمله می کردند و گاه آنها را کتک می زدند .شاید به همین دلیل چادرهایشان را برداشته بودند که راحت تر بتوانند کار پلیس ضدشورش را انجام دهند. یادم آمد در چند سال گذشته بارها مسوولان پلیس ایران در پاسخ خبرنگاران که آیا زنان پلیس با لباس فرمی که در آن پوشش چادر اجباری است ، می توانند وظایف شغلی خود را انجام دهند ،با اصرار می گفتند :"بله !آنها با همین پوشش تمام عملیات ها را می توانند انجام دهند." و حالا می دیدم که به زنان پلیس اجازه داده بودند بدون چادر در محیط عمومی خیابان ظاهر شوند ایا به این دلیل بود که فرمانده هانشان می ترسیدند این زنان با چادر هایشان نتوانند با زنان تجمع کننده برخورد کنند. یک پلیس زن که هیکل مندتر از بقیه بود و روی مانتویش یک جلیقه سفید داشت در کنار ایستگاه مترو ایستاده بود و باتوم را به دور سرش می چرخاند.حرکتی که شاید برای ایجاد رعب و وحشت در دل زنان معترض انجام می شد. از یکسوی میدان به سوی دیگر رفتم ،چند پلیس زن با همکاران مرد خود صحبت می کردند ،هرجا زنان پلیس زنی را بازداشت می کردند ،همکاران مرد خود را به کمک می طلبیدند.پلیس های مرد برای کمک به همکاران زن می دویدند،زن بازداشت شده را دوره می کردند و گاهی در کتک زدن آنها به همکاران زن خود کمک می کردند.پس زنان تازه پلیس شده هنوز نیازمند حمایت همکاران مرد خود بودند. از یک پلیس زن که قدم می زد و مواظب اطرافش بود،پرسیدم :"آیا می دانی که این زنان در اعتراض به چه چیزی امروز در اینجا تجمع کرده اند." گفت :"نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بدانم." پرسیدم:آیا می دانی برای زنان حقوق برابر با مردان را طلب می کنند. با عصبانیت پاسخ داد :"گفتم که نمی خواهم چیزی در این باره بدانم." و از مقابلم دور شد.شاید چون نمی خواست بیشتر از این در این باره بداند.آیا این یک دستور بود که با هیچ کس صحبت نکنند؟اما احساس من این بود که آن زن فقط از یک دستور پیروی نمی کند.انگار چیزی او را می ترساند که بیشتر در این باره بداند.آیا می ترسید که در برخورد با این زنان دچار تردید شود؟ عابران با کنجکاوی توقف می کردند و می پرسیدند :چه اتفاقی افتاده است؟ پیرمردی به چند پلیس که یک دختر جوان را با باتوم می زدند ،اعتراض می کرد:"ای از خدا بی خبر ها چرا می زنیدش؟" پلیس ها جواب می دادند:"معتاد است." پلیس دیگری در اعتراض به زنان و مردانی که این بار به کتک زدن یک پسر جوان اعتراض می کردند،گفت :"دزد است." آن روز بسیار شنیدم که پلیس ها تظاهرات کنندگان را به مردم دزد و یا معتاد معرفی می کردند و مردم با ناباوری به پلیس ها نگاه می کردند.تظاهرات کنندگان شعارهای برابری طلبانه می دادند و مردم نمی توانستند باور کنند که آنها دزد و یا معتاد هستند. سر و صورت یک پسرجوان خون آلود شده بود و کمی آنسوتر دختری را به زور سوار اتومبیل پلیس می کردند. یک زن پلیس به همراه چند پلیس مرد به طرفم آمدند.زن مرا به آنها نشان داد و گفت : "این زن را می گویم.مشکوک است .چند بار دیدم که از این سوی میدان به آن سوی میدان می رفت." گفتم : روزنامه نگارم و به خاطر وظیفه شغلی ام از این سو به آن سو می رفتم. پلیس زن با تجکم گفت :"کارت خبرنگاری!" کارت توی جیبم بود .فوری آن را بیرون کشیدم و به طرف زن گرفتم. با حالت خصمانه ای آن را از توی دستم قاپید و از من دورشد. به دنبالش راه افتادم :خانم!لطفا کارت شناسایی ام راپس بدهید؟ با لحن تمسخر آمیزی گفت :"کارت ات را می خواهی ؟حتما" و همکارانش را صدا زد.البته پلیس های مرد و نه پلیس های زن. آنها به طرف من آمدند ،یکی شان گفت :"شما بازداشت هستید." چرا؟دلیل بازداشت من چیست؟من یک روزنامه نگارم. دو زن پلیس بازوهای من را گرفتند و من را به طرفی کشیدند. مقاومت می کردم.می خواستم لااقل کسی از دوستانم مرا ببیند و بفهمد که بازداشتم کرده اند.یک مرد پلیس محکم به پشت پایم کوبید . نزدیک بود بر زمین بیفتم اما تعادل خودم را حفظ کردم.پلیس زن با باتوم به پاهایم کوبید.انگار همه بدنم را برق گرفته باشد ،یک لحظه دچار تشنج شدم.شنیده بودم پلیس ها به باتوم های برقی مجهز هستند.دوباره و چند باره با باتوم خود به دست ها و پاهایم کوبید .چند پلیس مرد هم که دوره ام کرده بودند هرکدام به نوبه خود مشت یا لگدی نثارم می کردند.چاره ای نبود درد آنقدر زیاد بود که من هم چند لگد به طرفشان پراندم.شاید که از شدت کتک هایشان کم شود. کسی انگار سعی می کرد ،من را از دستشان نجات دهد. پلیس ها گفتند:"به تو چه ربطی دارد که دخالت می کنی؟" گفت :"من همسرش هستم." پلیسی گفت :همسرش است .بازداشتش کنید بازداشت بهمن موجب شد دست از کتک زدن من بردارند اما این بار نوبت بهمن بود که کتک بخورد. یک پلیس زن به دستهایم دست بند فلزی زد و آنقدر تنگش کرد که فشار زیادی را به مچ های دستانم وارد می کرد. گفتم:خیلی تنگ کرده اید . بدون اینکه جوابم را بدهد.من را به طرف دیواره ایستگاه مترو برد:همین جا بنشین و از جایت تکان نخور. در کنار من دهها زن دیگر هم بازداشت شده بودند. و در کنار دیوار دیگری مردان بازداشت شده را به صف کرده بودند.بهمن را از دور می تواستم ببینم که به او هم دست بند زده بودندو سعی می کردند روی زمین بنشیند اما مقاومت می کرد و می خواست بایستد.پلیس ها دوباره بر سرش ریختند و کتکش زدند. احساس عذاب وجدان می کردم.به خاطر من بازداشت شده و دارد کتک می خورد.اما کسان دیگری همچنان در گوشه و کنار میدان مورد ضرب و شتم پلیس قرار داشتند.آنها که به خاطر من بازداشت نشده بودند.پس ممکن بود بهمن هم بدون اینکه در باره من سوالی کرده باشد ،مثل هریک از آنها کتک می خورد و یا بازداشت می شد.آیا خودم را دلداری می دادم؟ زن جوانی که در کنارم نشسته بود ، از من پرسید :"چرا من را گرفته اند؟" گفتم :راستش من نمی دانم چرا خودم را گرفته اند ،چه برسد به شما؟ من برای خرید به اینجا آمده بودم و اصلا نمی دانستم چه خبر است که یکهو پلیس ها ریختند بر سرم و من را گرفتند و اینجا نشاندند.به من بگویید اینجا چه خبر است؟ برایش بطور مختصر ماجرای تظاهرات زنان بر ضد قوانین تبعیض آمیز را توضیح داد. گفت :"ولی من از همه جا بی خبر برای خرید به اینجا آمده بودم." نایلونی در دست داشت که از داخلش چند لباس زیر بسته بندی شده در آورد:"ببین !من از یکی از مغازه ای این میدان این ها را خریده ام ،فاکتور خرید هم اینجاست.اگر به پلیس نشان بدهم ،ممکن است آزادم کنند." خب .نشان بده. حالا بیشتر از آنچه که از بازداشت خودم متعجب باشم ، از بازداشت این زن متعجب شده بودم. بارها پلیس ها را صدا کرد:من آمده بودم خرید کنم .بیایید آنچه را خریده ام ببینید. زنان پلیس بر سرش فریاد زدند:خفه شو! زن آرام ارام اشک می ریخت :"حالا شوهر و بچه هایم نگرانم می شوند.دلشان هزار راه می رود.من فقط برای یک خرید کوچک از خانه آمده بودم بیرون .حتی فکرش را هم نمی کنند که پلیس من را بازداشت کرده باشد." ترانه ،خواهرم را دیدم که از دور به من نزدیک می شد ،کاش می توانستم به او بفهمانم که نزدیکتر نشود.پس از اتفاقی که برای بهمن افتاد،نگران بودم که نکند این بار ترانه ،خواهر 25 ساله ام را بگیرند.او نیز به عنوان خبرنگار و در قالب تیم خبری سرمایه برای تهیه گزارش به میدان هفت تیر آمده بود. ترانه با چهره مضطرب به من نزدیک شد :"چرا تو را بازداشت کرده اند؟چرابه دستهایت دست بند زده اند؟ دو پلیس زن به سمتش هجوم آوردند:"چرا با بازداشت شدگان صحبت می کنی؟اصلا چرا به اینجا آمده ای؟" ترانه انگار برای تبرئه خودش بود که گفت : "او خواهرم است .آیا حق ندارم که بدانم چرا بازداشت شده و به کجا می خواهید ببریدش." یکی از پلیس ها خطاب به دوپلیس دیگر فرمان داد :"بگیریدش!" ترانه آنقدر شوکه شده بود که بی هیچ اعتراضی خود را تسلیم پلیس ها کرد .او را به سمت اتوبوسی بردند که در کنار میدان بود. فریده ،همکار دیگرم ،با دیدن این وضع سعی کرد از معرکه خودش را دور کند.نفس راحتی کشیدم .اگر همه ما را می گرفتند چه کسی باید این اتفاق ها را گزارش کند؟ پلیس قوی هیکلی که تا چند دقیقه پیش باتومش را در هوا می چرخاند،به سوی من آمد.دستهای دست بند زده ام را در میان دستانش گرفت و با خود کشید. چند پلیس هم از پشت سر مرا هل می دادند.من را به طرف همان اتوبوسی برد که ترانه را قبلا برده بودند.
سوار اتوبوس که شدم ،تمام صندلی هایش پر بود . تعداد بازداشت شدگان از مسافران این اتوبوس هم بیشتر بود.از شیشه می تواستم ببینم که پلیس ها مشغول پرکردن ماشین دیگری هم هستند .البته مردان بازداشت شده را سوار می کردند. راننده اتوبوس لباس شخصی پوشیده بود و هرچند لحظه از جایش برمی خاست و به زنان فحش می داد. در حالی که از روی صندلی بلند شده و ایستاده بودم ،گفتم :اولا که به نظر می رسد شما فقط وظیفه رانندگی این اتوبوس را برعهده دارید .حتی پلیس هم نیستید ،چطور این حق را به خودتان می دهید که یک طرف ماجرا باشید و به همه ما توهین کنید. با خشم به طرفم امد ،با دستش محکم به قفس سینه ام کوبید،به گونه ای که با فشار روی صندلی پرتاب شدم.بوی تند عرق بدنش توی بینی ام پیچید .شروع کرد به فحش دادن،فحش های رکیک :"همه شما ها زنان بدکاره هستید." این بار بوی بد دهانش آزارم داد.روسری ام را مقابل دهانم گرفتم . چند پلیس وارد اتوبوس شدند .یکی از آنها به راننده فرمان حرکت داد. زنی از عقب اتوبوس بلند شد و گفت :"جناب سرهنگ ،آیا شما این حق را به راننده داده اید که ما را کتک بزند و فحش بدهد." نگاهی به راننده انداخت و گفت :"البته که نه" چند زن شروع به اعتراض کردند :اما او به همه ما توهین کرد. جناب سرهنک گفت :خب .حالا اینقدر شلوغ نکنید و موضوع را هم بزرگ نکنید و بعد با لحن ملایمی به راننده گفت :البته شما هم نباید فحش می دادی. راننده گفت :قربان !داشتند فرار می کردند. همه یکصدا گفتند :دروغ می گوید. پلیسی گفت :ساکت! و بعد دستور داد پرده های ماشین را بکشیم.حالا دیگر نمی توانستیم ببینیم ما را کجا می برند.ساعتی ما را در خیابانهای تهران گرداندند . بالاخره اتوبوس توقف کرد.جایی که نمی دانستیم کجاست. یکی یکی پیاده شدیم . همه ما را به زیرزمینی بردند که یک راهروی دراز اما باریک داشت.اینجا زیرزمین اداره مبارزه با منکرات بود .جایی که زنان روسپی را پس از بازداشت به آنجا می آورند .دختران جوان با هم پچ پچ می کردند:"این دیگر خیلی توهین است .حتی حاضر نشده اند ما را به یک زندان سیاسی ببرند .اینجا که ویژه مبارزه با مفاسد اخلاقی و زنان روسپی است." ساعت ها بود که آب نخورده بودم.احساس تشنگی شدید می کردم.روبرویم شیر آب قرار داشت و در کنارش چند لیوان.به طرفش رفتم و لیوان را از آب پر کردم و به طرف دهانم بردم .کسی محکم به لیوان کوبید و آن را از دستم گرفت :"چه کسی به تو اجازه داد که آب بخوری؟" می بخشید خیلی تشنه ام بود.نمی دانستم باید اجازه بگیرم .حالا اجازه می دهید که یک لیوان آب بنوشم. "نه!" اما خیلی احساس تشنگی می کنم. "گفتم نه.برو آنجا روی زمین بنشین." حق ندارم آب بخورم؟ "هروقت لازم بود خودمان به شما آب می دهیم." ببخشید چه وقت لازم می شود؟ "خیلی حرف می زنی .می خواهی بفرستمت انفرادی؟" در حالی که سعی می کردم ارتباط بین تشنگی ام را باانفرادی درک کنم.روی سرامیک نشستم. یک زن پلیس فرم هایی را برای پرکردن به دستمان داد.که باید علاوه بر مشحصات شخصی ،آدرس و شماره تلفن مان را هم در آن می نوشتیم." اغلب بازداشت شدگان دختران جوان بودند،بعضی های شان اضطراب امتحان داشتند،فردا امتحان داریم.اگر آزاد نشویم تکلیف امتحان پایان ترم چه می شود؟ و کسانی هم دلداری شان می دادند :"نه بابا،یکی –دوساعت دیگر آزادمان می کنند.ما که کاری نکرده ایم.حتی اجازه ندادند تجمع برگزار شود و بیانیه ای بخوانیم.به چه جرمی می خواهند ما را زندانی کنند.؟" هیچ کدام از پلیس ها در راهرو نبودند،پرسشنامه ها را از ما پس گرفته بودند و همه با هم به داخل یک اتاق رفته بودند.در باز بود و می توانستیم آنها را ببینم که انگار بر سرچیزی با هم بحث می کردند. از فرصت بوجود آمده برای تلفن زدن به بهمن استفاده کردم .موبایلم را آرام زیر روسری بردم و سعی کردم خیلی ارام صحبت کنم: ما را به بازداشتگاه وزرا آورده اند.شما چند نفرید و کجا هستید؟ ما حدود سی مرد هستیم که همه ما را به بازدشتگاه موادمخدری ها آورده اند. یک زن پلیس از اتاق بیرون آمد.بدون خداحافظی قطع کردم. دوباره به اتاق بازگشت ،بهتر بود به جای اینکه به بهمن زنگ بزنم ،یک پیام کوتاه با موبایلم برای همکارانم بفرستم.تند و تند نوشتم :"حداقل سی مرد و چهل زن در تظاهرات مسالمت آمیز امروز بازداشت شده اند." یک باره فریادی من را به خود آورد: "چکار می کنی؟چه کسی به شما اجازه داده است که از موبایل استفاده کنید.مگر اینجا اینقدر بی قانون است." هنوز دکمه بفرست-سند-را فشار نداده بودم.لعنت به من! سرم را که بلند کردم .دیدم پلیس به طرف کسی دیگر می رود ،یک دختر جوان که موبایل توی دستش بود. پس با من نبود ،فوری دکمه بفرست را فشار دادم و پیام رفت. موبایل را توی کیفم گذاشتم. زن پلیس گف:مگر شما موبایل هایتان را تحویل نداده اید؟ نه. چرا؟ چون کسی از ما نخواسته بود. همین حالا همه شما باید موبایل هایتان را تحویل بدهید.هرکس هم تحویل ندهد ،ما در بازرسی بدنی آن را کشف خواهیم کرد که به خاطر این نافرمانی مجازات خواهد شد. دو پلیس دیگر که آنها هم زن بودند ،شروع به جمع آوری گوشی های موبایل کردند و چند دقیقه بعد کیف ها را گرفتند و بعد هم گفتند:بند کفش تان را در بیاورید و تحویل بدهید. احساس تشنگی ام بیشتر شده بود: ببخشید !آب به ما نمی دهید. قبل از اینکه جمله ام تمام شود ،میان حرفم دوید: "گفتم که هروقت لازم باشد آب می دهیم .غذا هم می دهیم." یک زن دیگر انگار دلش به حالم سوخت که از شیرآب روبرو یک پارچ را پر از آب کرد.یک پارچ آب با یک لیوان .آن را به دست نفر اول که روی زمین نشسته بود داد که یکی یکی شروع به آب خوردن کنیم.البته خوشبختانه من نفر نهم یا دهم بودم نه نفر چهل یا چهل و یکم. پلیس ها مدام در حال رفت و آمد بودند .انگار دستور هنوز از مقامات بالا نرسیده بود که با ما چه کنند و به همین دلیل احساس بلاتکلیفی می کردند. انگار بالاخره دستوری آمد که همه ما را به یک اتاق منتقل کردند.اتاقی که انگار کتابخانه شان بود.به قفسه کتابها نگاه کردم،اغلب کتابهای مذهبی بودو یک چند تایی هم کتاب شعر و داستان در میانشان دیده می شد. فضای اتاق برای چهل نفر بسیار کوچک بود و گرمای هوا را دوچندان می کرد.همه پنجره ها بسته بودو هیچ روزنه ای برای ورود هوا به داخل نبود. اغلب زنان بازداشت شده با روحیه بودند.زنی با صدای خوش آواز می خواند و بقیه همراهی اش می کردند.زن آنقدر خواند که خسته شد .گروهی از دختران جوان کار او را با خواندن سرودهای دسته جمعی پی گرفتند. گرما و نبود اکسیژن کم کم غبرقابل تحمل می شد.دیگر کسی توان سرود خواندن نداشت. چند نفری روی صندلی های محدود نشسته بودند و بقیه تقریبا روی زمین ولو شده بودند. کسی فریاد زد :"این دختر در حال خفه شدن است." خواهش می کنم دورش را خلوت کنید .نمی تواند نفس بکشد.دچار بیماری تنگی نفس است. کسی پلیس ها را خبر کند. چند نفر به سمت در هجوم بردندو مجکم بر آن کوبیدند.هم می کوبیدند و هم فریاد می زدند: "آهای یکی از دخترها درحال خفه شدن است .اینجا هوا نیست" هرچه فریادمی زدند و بر در می کوبیدند ،فایده نداشت.تعداد کسانی که بر در می کوبیدند ،هرلحظه بیشتر می شد ،اما هیچ پاسخی نمی آمد. چند نفر دختری را که برزمین افتاده بود ،باد می زدند. دونفر روی صندلی رفته بودند و به شیشه می زدند.شیشه هایی که با حفاظ های آهنی رو به پارک ساعی قرار داشت پرسیدم:شماها آن بالا چکار می کنید. "می خواهیم توجه مردمی را که در پارک هستند به خودمان جلب کنیم.شاید آنها به فکر نجات ما بیفتند." گفتم:بی فایده است .کسی صدای شما را نخواهد شنید.از این گذشته اگر هم بشنوند تصور می کنند که شما زنان بدکاره ای هستید که در اینجا زندانی شده اید.مگر فراموش کرده اید بر سر در جایی که زندانی تان کرده اند ،چه نوشته شده است.بعید می دانم اغلب این مردم اهل کمک رساندن به چنین زنانی باشند." آنها خطاب به مردم داخل پارک فریاد می زدند و بقیه هم خطاب به زندانبان ها.اما هیچ کس پاسخشان را نمی داد. کسی جیغ زد:"این دختر الان می میرد." صورت دختری که بر زمین افتاده بود ،کبود شده بود. وضع این دختر ،همه را عصبانی کرد.فریادهای درخواست کمک بلندتر شد و باز هم جوابی نیامد.آنها دیگر با دست به در نمی کوبیدند با پاهایشان به در می کوبیدند.ضربه ها هرلحظه ها شدت بیشتری می گرفت و یکهو نیمه پایین در چوبی شکست . زنی میانسال به زنان جوان که در را شکسته بود ،گفت :"همه بیایید عقب .مسوولیت شکستن در را همه برعهده می گیریم.همه چهل و چند نفری که در این اتاق هستیم.اگر نه !شما چند نفر را خیلی اذیت خواهند کرد." صدای پای پلیس ها و زندانبان ها را می شنیدم که هرلحظه نزدیک تر می شدند و یکباره به داخل اتاق هجوم آوردند.این بار هم پلیس های مرد بودند و هم پلیس های زن. مردی که لباس شخصی پوشیده بود با عصبانیت فریاد می زد و به دنبال دخترانی می دوید که در حال پناه گرفتن بودند:"در بازداشتگاه من را می شکنید ،پدر همه تان را در می آورم." روسری را از سر چند دختر کشید و با مشت و لگد به جانشان افتاد. چند نفر فریاد می زدند :"چرا ما را می زنید.این دختر دارد می میرد." پلیس ها و لباس شخصی ها تازه دختر بیمار را دیدند که بر زمین افتاده و نفسش به شماره افتاده بود.زندانبان ها او را از اتاق بیرون بردند رییس بازداشتگاه فریاد می زد:"سانی که در را شکسته اند ،خودشان را معرفی کنند؟" صدایی گفت :"همه با هم شکستیم." بارها و بارها همه را تهدید کرد ،به زندان طولانی مدت ،به انفرادی. اما کسی چیزی نگفت. ساعتی بعد ما را از آن زیرزمین بیرون آوردند در دو گروه ما را سوار دو اتومبیل ون کردند. پرسیدیم :کجا می رویم پاسخ دادند:"آزاد شدید." پس چرا نمی گذارید برویم شما را درجایی از شهر پیاده می کنیم. تحلیل اغلب افراد این بود که می ترسند همه را اینجا جلو بازداشتگاه و در وسط شهر آزاد کنند.شاید خانواده ها آمده اند و می نرسند که آشوب به پا شود. اغلب افراد با همین حرفها و شادمان به خاطر آزادی شان که نزدیک می دیدند سوار اتومبیل شدند. ساعتها در خیابان ما را گرداندند.پچ پچ ها شروع شد. پس چرا آزادمان نمی کنند؟ منتظر چه هستند؟ وقتی پس از دو-سه ساعت چرخ زدن ،اتومبیل ون وارد مسیری شد که انتهایش جایی نبود جز زندان اوین هنوز هم کسانی باور نمی کردند که به زندان اوین می روند. وارد حیاط بزرگ زندان شدیم .مقابل بند 209 اوین پیاده مان کردند. و این آغاز ماجرا یی دیگر برای زنان بازداشت شده در میدان هفت تیر تهران بود.ماجرایی که برای برخی چند ساعت و برای کسانی یک هفته به طول انجامید. عکس ها :آرش عاشوری نیا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:41 توسط آرش |
|
|
چهره انسانى سوسياليسم ؛ بازخوانى تجربه سرمايه دارى و سوسياليسم، مرورى بر انديشه هاى ولاديمير سلوى يف، حميدرضا فرزاد، ايران
ولاديمير سلوى يف (Vladimir solovyev) (۱۸۵۳ - ۱۹۰۰) از متفكران برجسته و تأثيرگذار روس در نيمه دوم قرن نوزدهم است كه حتى بر چهره هاى بزرگى چون تولستوى و داستايفسكى تأثير گذاشت. پدرش مورخى صاحبنام و استاد دانشگاه مسكو وپدربزرگش يك كشيش بود. سلوى يف در خانواده اى با آيين ارتدوكس پرورده شد اما در ۱۴سالگى به الحاد، ماترياليسم و سوسياليسم روى آورد. به تعبير يكى از مورخان معروف فلسفه، او در اين دوره تحت تأثير جوى بود كه در ميان روشنفكران تندرو روسيه وجود داشت. دوره الحاد و بى دينى او اما ديرى نپاييد: وقتى تقريباً ۱۸ساله بود دوباره به دين مسيحيت بازگشت و تا پايان عمر به آن پايبند ماند. سلوى يف اگرچه سوسياليسم الحادى و به تعبير داستايفسكى آيين انسان خدايى (Man - god) را رها كرد هيچگاه تعلق خاطرش را به اصلاح و تغيير جامعه و بهبود و ارتقاى وضع بشر رها نكرد. سلوى يف در واقع گرايشى عرفانى داشت اما پايبندى به دين براى او به اين معنا نبود كه همه توجه و توان خود را معطوف رستگارى و سعادت فردى و وصال درونى با خدا سازد و دلمشغولى به مسائل اجتماعى و سياسى را به كنار نهد. آرمان و كمال مطلوب اجتماعى او در طول زمان تغيير شكل دادند اما از ميان نرفتند. او حتى در اواخر عمر سعى كرد از منظرى مسيحى راجع به ايده آليسم اخلاقى و اجتماعى روشنفكرى روس سخن بگويد. به داورى سلوى يف سوسياليسم منسجم يقيناً نه مخالف بلكه جلوه افراطى تمدن سوداگرايانه و سرمايه دارى تك بعدى است كه در آن هم تعلقات مادى سيطره دارد. نقد او از جامعه سرمايه دارى و ديدگاههاى سوسياليستى بر پايه انسان شناسى او استوار است يعنى اين نظر او كه انسان چيزى بيشتر و فراتر از موجودى مادى و اقتصادى محور (economic man) است. او تأكيد مى كند كه سوسياليسم انسجام و سازوارى و سادگى بيشترى از جامعه سرمايه دارى دارد، زيرا جامعه سرمايه دارى عمدتاً تحت سيطره علايق مادى و اقتصادى قرار دارد اما وجود نهادهايى مانند كليسا را نفى نمى كند و به صورت ظاهرى از آن حمايت مى كند در حالى كه سوسياليسم هيچ ميانه اى با اعتقادات مربوط به خدا و گرايش دينى انسان ندارد و ساده تر و منسجم تر از آن است گرچه اين به معناى درستى نظرات سوسياليست ها در مورد انسان و هدف جامعه نيست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط آرش |
|
|
جمهوری اسلامی اعلام کرده است که روز یکشنبه ۳۰ نفر را اعدام خواهد کرد. هفته قبل نیز خبر حکم سنگسار ۹ نفر اعلام شد. طی چند هفته اخیر دستکم ۱۳ نفر در شهرهای مختلف و برخی در ملاء عام اعدام شده اند. اخیرا به فرزاد کمانگر یک معلم مبارز حکم اعدام داده اند. دهها دانشجو در شهرهای مختلف به انحاء گوناگون تحت تعقیب قرار گرفته اند. دانشجویان چپ که قبلا در جریان ۱۶ آذر دستگیر و به قید وثیقه آزاد شده بودند اکنون در معرض اعزام به زندان قرار دارند. فعالین سیاسی عرصه های مختلف در معرض انواع تهدید ها قرار گرفته اند. خانواده های داغدار هالوکاست اسلامی ۶۷ که هر سال در شهریور ماه در خاوران تجمع میکنند، تحت انواع فشارها و تهدید ها قرار گرفته اند. تجمعات گرامیداشت هنرمندان و از جمله مراسم سالگرد مرگ شاملو با شدیدترین هجوم پلیسی روبرو میشود. به نام “امنیت اجتماعی” جانورهای اسلامی از پلیس تا قاضی را روانه خیابانها کرده اند و دستکم در هر ماه به بیش ازصد هزار زن “تذکر” میدهند که حجاب را رعایت کنند! رژیم آشکارا از هر تجمع و تحرک مردم و جوانان بشدت وحشت دارد… اینها جلوه هایی از وضعیت مردم تحت حکومت اسلامی است.
دلایل تشدید وحشیگری اسلامی و برقراری عملی “وضعیت فوق العاده” اعدام و ترور روشن است. جمهوری اسلامی درگیر فلج اقتصادی، غرق در بحران همه جانبه سیاسی و حکومتی، و در منگنه محاصره مردمی که از فقر و گرانی و اختناق و حکومت آیت الله های میلیاردری به تنگ آمده اند، برای بقاء خود میجنگد. اعدام و سنگسار و انداختن اوباش اسلامی به جان مردم، “راز بقاء” جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی میخواهد با جنایتگری بی سابقه به جامعه اعلام کند که علیرغم هر چرخش و معامله احتمالی در رابطه اش با غرب و آمریکا، در مواجهه با مردم همچنان خونخوار و جانی و اسلامی خواهد بود. اما هر اندازه که رژیم اسلامی به جنایات عیان و ترور اسلامی علیه جامعه روی آورد، بر صحت و ضرورت این حکم مردم ایران بیشتر تاکید میگذارد: جمهوری اسلامی باید برود! جمهوری اسلامی وصله ای نچسب به جامعه است که جز چنگ انداختن به صورت مردم، کشتار بیشتر و عمیقتر کردن گور خود راهی نمی شناسد. متوقف کردن این ماشین جنایت، کار مردم است.
مردم! برای اجرای حکم تان به میدان آیید. علیه هر اعدام و سنگسار به اعتراض برخیزید. علیه اوباش اسلامی در خیابانها و دخالت دولت اسلامی در زندگی تان با تمام قوا مبارزه کنید. حجاب این طوق بندگی اسلامی جامعه را تماما ملغی کنید. مقابل هر تعرض جمهوری اسلامی به فعالین سیاسی متحدانه اعتراض کنید. از دانشجویان چپ و معترض حمایت کنید. برای آزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی با تمام قدرت مبارزه کنید. صدای اعتراض خود را به هر نحو ممکن بلندتر و بلندتر کنید و به گوش تمام جهان برسانید. بشریت آزادیخواه و متمدن در کنار شما خواهد بود. با اعتراض و مبارزه قاطع شما بدون تردید این رژیم فرتوت اسلامی، این نظام اعدام ، سنگسار و زندان درهم خواهد شکست و فرو خواهد ریخت.
حزب کموینست کارگری با تمام قوا برای بسیج همه مردم، همه کارگران و آزادیخواهان چه در ایران و چه در سطح بین المللی تلاش میکند. ما علیه سنگسار و اعدام، علیه حجاب و اوباش اسلامی، و برای آزادی زندانیان سیاسی همچون گذشته با تمام قوا مبارزه میکنیم. اما در اوضاع حساس امروز ضروری است و ما مصمیم که مقابله هرچه گسترده تر با اعدام ها و سنگسار و تقلاهای جنایتکارانه رژیم را تکیه گاهی برای رفع شر جمهوری اسلامی بطور کلی قرار دهیم. جمهوری اسلامی باید هرچه زودتر به قدرت کارگران، زنان، جوانان و همه آزادیخواهان سرنگون شود و بجای آن قدرت بلاواسطه کارگران و مردم، یک جمهوری سوسیالیستی برقرار گردد. این راه عاجل جامعه ایران و دستور روز حزب کمونیست کارگری است و برای تحقق آن همه کارگران و زنان و جوانان را به صفوف خود فرامیخواند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:23 توسط آرش |
|
مسئولين كشورى واحدهاى حزب
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:20 توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
فمینیسم کومونیست سوسیالیسم حقوق زنان بیانیه ENGLISH سكولاريسم امپریالیسم ناسیونالیسم آنارشیسم |
| پیوندها |
|
كانون زنان ايران مدرسه فمينيستي قوانين آزادي اخبار و اطلاعات روز دنيا ترانه كوير |
|
RSS
|